.کلافه ام از گرما وانتظار، تو صفی که انگار تصمیم به حرکت نداره.تا یکی دونفر نون سنگکشون رو میگیرن واز صف میان بیرون ،نمیدونم از کجا وبر چه اساسی دو سه نفردیگه پیداشون میشه وخیلی مطمئن میرن و وایمیستن جای اونا.نه کسی تو ضیحی میده ونه کسی توضیحی میخواد. حسابی کفری ام وبا این که اول به قصد خرید سه تا سنگک اومده بودم یواش یواش به یه دونه سنگک راضی میشم واز صف میزنم بیرون ومیرم وامیستم جلو ،کنار اونایی که الان یه دقه است نوبتشون بشه وموفق به گرفتن نون بشن.
اولش هیچ چی نمیگم و فقط زل میزنم به چشمای شاگرد نونوا که نونارو میده دست مشتری.بعد شگردم رو عوض می کنم وژست آدمهایی رومیگیرم که خیلی عجله دارن .بعد ادای آدمای نا امید رو در میارم وخلاصه با نگاهی مملو از مظلومیت ،بلاخره شاگرد نونوا یه جورایی دلش به رحم میاد واز من می پرسه چرا این جا وایستادی؟میگم عجله دارم وتو خونه بچه ها تنهان.میگه : حالا چن تا میخوای.میگم یه دونه.میگه خوب بیا بگُیر.
باورم نمیشه .تو اون شلوغی ،من فقط با کمی درد سر نون گیرم اومده بود.خوشحال وفاتح راه می افتم طرف خونه.نون رو می اندازم رو دستم وسخت مواظبم کو چکترین صدمه ای نبینه واز فرم خارج نشه.خیلی تلاش می کنم با همه ی گرسنگی وهوسی که دارم دست بهش نزنم وهمون طور سالم وقبراق برسونمش تا لب سفره.
کوچه خلوت و گرمه.مثل همین روزها.پیر زنی تنها، از روبرو به طرف من میاد.نزدیک که میشه سلام میده ومی ایسته.آشنا نیست. از سلامش تعجب می کنم.زل زده به نون سنگک تو دست من.نگاهش رو از رو سنگک بر میداره وبه صورت من می اندازه.انگار می خواد چیزی بگه ولی دو دله.عاقبت دهنشو باز میکنه ومیگه : دخترم یه تیکه از این سنگکت بده به من.با خودم میگم چه حرفا.میدونم که گدا نیست.به نظرم میاد دله گی اش گل کرده ونمیتونه جلوی خواسته ی دلشو بگیره.تصمیم میگیرم ادبش کنم وبهش یاد بدم که از این به بعد بتونه هوسشو کنترل کنه وجلوی خودشو بگیره.بهش میگم:نه. نمیتونم حتی یه تیکه از اون سنگکی رو که اون همه براش حرص خورده ام و ادا در آورده ام رو بهش بدم.فقط نگاه می کنه و بعدراهشو می کشه ومیره.با خودم میگم خوب شد. تا اون باشه که دیگه دله گی نکنه.
سال ها از این ماجرا می گذردوهربار با دیدن نان سنگک بد ترین احساسی را که میتوان داشت،به سراغم می آید.از اون روز به بعد هرگاه با هرلقمه سنگکی که خورده ام ،عذابی الیم را تجربه کرده ام. حسی که می دانم تا همیشه با من خواهد ماند وبرای ابد مزه ی سنگک ،این نان محبوب من آغشته باشرمساری از نگاه آن بیرزن خواهد بود.love on the run..........عشق فوری+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389 ساعت 11:11 شماره پست: 159
عشق فست فودیست آماده
خلق در ا نتخا بش آزاده
هر یکی طعم و مزه ای دارد
بی خیالی چه گیرت افتاده
تند و شیرین و گاه بی مزه
سر خوشی از همین که پا داده
بعد خوردن که خوش خوشانت شد
می شوی کله پا و وا د اد ه
بعد از آن فکر فست فود دگر
فست فو د ی لذیذ ، آما ده
آنتی نوستالوژی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 23:14 شماره پست: 158
دارم طالبی قاچ می کنم تا فالوده اش کنم برا سر سفره.به مینا میگم:مینا جون به من اگه بگن برا یه شهر طالبی قاچ کن با کمال میل قبول می کنم به یه شرط.مینا می گه چه شرطی ؟می گم به این شرط که بعدا خودم به تنهایی همه ی اون پوست طالبی هارو به نیش بکشم وآب طالبی از لب ولوچه ام سرازیر بشه وگند بزنه به لباسم.
میگه وای نسرین خاله شما چقدر شبیه مامان هستین.اصلا انگار دو قلویین.میگم راستشو بخوای دو قلو هستیم ،البته با یکسال و نیم تفاوت.مامانت یه جورایی هم خواهر وهم بچه ی من بود .تازه تنها اونم نبود که دو تا دایی هاتم بودن.نمیخوام بگم که مثلا براشون خیلی زحمت کشیده ام ولی خوب از همون موقع که خودمو شناختم خیلی هوا شونو داشتم.اصلا میدونی مامان جون زن سعدی بود.میگه این حرفت یعنی چی؟میگم یعنی یه لحظه یه جا بند نمی شد.تا فرصت پیدا میکرد از خونه میزد بیرون ومیرفت خونه ی آبجی هاش.خیلی وقتا هم با هم قرار میذاشتن ومی رفتن خونه ی مادر.راستی مادرو یادت میاد.؟میگه نه.اما مامان عکسشو بهم نشون داده.میگم حاج بابارو چی.میگه آره خیلی پیر بود.یه عالمه هم ریش داشت.سفید سفید.میگه مامان هروقت پشمک می خرید ،میگفت :مینا بیا ریش جاج بابا بخور.شاید به خاطر اونه که یادم مونده.میگم ممکنه.
میگم من فکر نکنم هیچ دوتا خواهری به اندازه ی ما دوتا، هم باهم می جنگیدن وهم ،یه عالمه هوای همدیگه رو داشتن.ما چهار تا خواهر وبرادرهمه مون باهم این طوری بودیم.هیچ وقت تو همون بچگی آبروی همدیگه رو نمی بردیم.یا همدیگه رو لو نمی دادیم.بعضی وقتا احساس من این بود که شبیه ماده پلنگم و آماده ی جر و واجر دادن هر کسی هستم ،که یه نگاه چپ به اونا می انداخت.با همه ی بچگی ام در مقابل ظلم وزور گویی بزرگتر ها که کم هم نبود وا میستادم وازشون حمایت می کردم.
اون موقع ها وقتایی که همه ما ها منظورم مامان جون وخاله جونها وما دختر خاله پسر خاله ها که خدا میدونه چند نفر بودیم،جمع می شدیم خونه ی مادر، بین ما بچه ها هر اتفاقی ممکن بود که بیافته.مامانا که سرشون نمیدونم با کجاشون بازی می کرد وچنان غرق تعریف شاهکار هاشون با تک تک اعضای خانواده ی شوهراشون ،از مادر شوهر بگیر تا بقیه بودن که اصلا نمی فهمیدن دور وبر چه خبر هست.مادر ،از دخترهاشم بدتر بود.چنان به بدگویی های دختراش دل میداد وبا علاقه به حرفا وتوطئه هاشون گوش می کرد وبه معرکه دامن میزد که من یه الف بچه ،از همون موقع ها هم بی ارزش بودن این رابطه رو می فهمیدم ودرس می گرفتم.
مینا میگه:پس اینطور، نسرین خاله.اون موقع ها خیلی هم جالب نبوده.پس چرا همه از اون موقع ها تعریف می کنن و هی افسوس می خورن.مثلا همین مامان جون.یه جورایی از اون موقع ها حرف میزنه که انگار شیرین تر از اون وقتا هیچ چی دیگه ای نبوده ونیست.میگم مینا جان بشنو باور نکن.همین خواهر های جون جونی الان هر کدوم یه گوشه ان ومگر چی بشه که یاد همدیگه بیافتن.تازه هروقت هم که همدیگه رو می بینن مدام تو چی گفتی ومن چی کردمه.یه جورایی فقط کهنه خرمن به باد میدن.میگه یعنی چی؟.میگم یعنی این ظرفِ آب طالبی رو بردار وببر سر سفره تا شما هامشغول غذابشین منم خدمت این پوست طالبی ها میرسم.تولد.....تولد.+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ساعت 14:49 شماره پست: 157
این وبلاگ .یک ساله شد.ولی خوب هنوز نه خوب راه افتاده ونه شیرین زبونی بلده.به نظر میاد یه کمی هم خنگ میزنه.با همه ی این حرف ها صاحب وبلاگ چاکر و عبد وعبید همون حدودا بیست سی نفر و البته بعضی وقتا !!!چهل نفریه که میان و سر می زنن ومهربانانش هم نظر می گذارن.اون موقعی که شروع کردم تصمیمم این بود که هیچ یک از اشنایان در جریان قرار داده نشن.اما بعد شیرین ومهینی وشوجی ودو سه تا از دوستای خیلی نزدیکم خبر دار شدن.غیر از مهینی وهر هزار سال یکبار زری وشیرین،بقیه ی کامنت گذاران از جمله خوبان این روزگارند که یا من پیداشون کرده ام یا اونااین وبلاگ رو جسته اند و پر از لطفن.آرزو می کنم مشکلات گلپر و گلپونه هر چه زودتر بر طرف شود و دوباره ما را از دیدن خود شاد کنند.
آمریکا و.......
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389 ساعت 1:38 شماره پست: 156سرم شلوغه و هزار جور مشغله ی ذهنی دارم.این که چه تعداد از آنها واقعی است ،واقعا نمی دانم.با این همه هیچ کدام از این ها مانع این نیستند که از هر فرصتی استفاده نکنم وبا مهین گپ نزنم.راجع به همه چیز.مهین زن زحمت کش وپر تلاشی است.با یک دنیا تجربه .معلمه ودر همه ی مقاطع تدریس کرده. از مهد کودک تا دبیرستان.از کار زیاد واز تلاش گاه کمر شکنش برام میگه.از دانش آموزهایش که اکثر آنها همچون خودش از جایی بیرون از آمریکا به آن جا مهاجرت کرده اند.از بچه های سودانی واز مهاجرین سوما لیایی.از اوضاع بهم ریخته وشلوغ این گروه از مهاجرین که بسیاری از آنها مسلمانندو مخالف هرنوع پیشگیری از حاملگی.از تعدد زنان وتعداد پر شمار بچه ها در یک خانه.از این که زندگی آنها علیرغم سکونت در شهر ها، هنوز بسیاری از ویژگی های یک زندگی قبیله ای رابا خود دارد.از دانش آموزانی که حتی کوچکترین آگاهی از نظافت فردی خود ندارند وچه تلاش جانکاهی لازم است تا با یک سری از همین مسایل ابتدایی آشنایی پیدا کنند.و باز هم از خانواده های به هم ریخته وفاقد انسجام.از زنانی که دیگر مطیع شوهرانشان نیستند و قبل از هرچیزی به سرعت فهمیده اند که اگر بخواهند می توانند کانون خانواده را ترک کنند.واینکه در این صورت این امکان را خواهند یافت که تحت حمایت دولت در آمده واز مزایای مالی آن وایضا استقلال به دست آمده هر گونه که بخواهند استفاده کنند.-لطفااشتباه نکنید من هیچ گونه مخالفتی با این استقلال ندارم -،اما می دانم که بسیاری از این خانواده ها فاقد هر گونه آمادگی وآگاهی وتجربه ی فرهنگی هستند. واین که فرزندان این خانواده ها که بسیاری تحت حمایت مادرِمعمولا ناتوان در زمینه های فرهنگی واجتماعی بزرگ می شوند وهر گز نمی توانند دبیرستان که هیچ حتی مدرسه را به پایان برسانند.بچه هایی که به سرعت وبسیار زود تر از موعد مقرر وارد اجتماع می شوند و نا خواسته با اقسام انحرافات رو در رویی مستقیم بیدا می کنند.اینها حاصل تجربه ی شانزده ساله ی مهین در محیط های آموزشی آمریکاست در مدارس دولتی.
یکی از بحث های ما حول همین استقلال زنان وحمایت همه جانبه دولت متناسب با توانایی مالی هر ایالت در اندازه های محدود مسکن و خوراک وپوشاک،از زنانی بود که با همسران خود زندگی نمی کردند.یا واقعا جدا شده بودند ویا وانمود می کردند جدا شده اند تا بتوانند از امکانات تازه حد اکثر استفاده را ببرند.
واینکه امروزه روز چه بسیار خانواده های منسجم که در تربیت فرزندانشان با چه موانع عدیده ای رو برو هستند وحالا تصور کنیم خانواده های از هم پاچیده ای را-که بسیار هم پر تعداد هستند در کشوری همچون آمریکا- چگونه آیا قادر به جمع وجور کردن بچه های متعدد هستند وبه فرض این که اگر بتوانیم ان هارا همچنان خانواده بنامیم بچه ها در دل کدام ثبات می توانند آن ویژگی های انسانی را که شایسنه هرفرد انسانی است در خود درونی نموده تا در بزنگاه هایی قادر به کنترل خود شوند.بزنگاه هایی که به هر انسانی ،انسان بودنش را یاد آوری می کند.انسانیتی که شکل گیری اش بسیار نیازمند پیشینه ی فرهنگی منسجم واقتصاد قابل قبول خانواده هاست.
شاید پر بیراه نباشد این گفته ی مهین که بر این باور بود که جدای از مهاجرین ایرانی وتعدادی دیگر از این قبیل کشور ها،اکثر مهاجرین به آمریکا متشکل از کشورهای فقیر آفریقایی وآمریکای لاتین هستند که طی برنامه های حساب شده وبا سوء استفاده از خلا ء های واقعا موجود ، در گروه های گسترده به آمریکا آورده می شوند وآن کشور را دارای منبع عظیمی از امکانات فوق العاده می سازند.که مهم ترین آنها کارگری کارهای پـست است که هیچ گاه مورد علافه ی آمریکاییان ،حتی آنهایی که در رده های بایین هستندنبوده ونیست، واز آن با اهمیت تر جذب گسترده ی این گروه از نو جوانان وجوانان به ارتش، برای هجوم های در حال حاضر و آتی در اقصی نقاط جهان.
کار گران وسربازانی که شکل گیری هویتشان -اگر فرض بر شکل گرفتگی اش باشد -با هزاران عقده وگره نا گشودنی صورت گرفته است. گل نرگس+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389 ساعت 13:53 شماره پست: 155
تنها کمی آنسوتر
خانه ای است،که غم
با همه ی ترفند هایش راهی به آن ندارد.
:::::::
ماه در آسمان
گل نرگس خندان
برکه در سکوت
عاشق، اما ،تنها نظاره گر این تبادل است.
تفاوت در عین بی تفاوتی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389 ساعت 1:52 شماره پست: 154
وای که بعضی از آدم ها چه قدر با سلیقه ان.نمونه اش همین زن داداش ما.هنرمند به تمام معناس.دیشب شام سنگ تموم گذاشته بود.تازه ازش قول گرفته بودیم که خیلی تجملاتی نکنه.همون یک قلم رو هم با چند جور مخلفات تبدیل کرده بود به یه سفره ی عالی.با این که مصمم بودیم که خیلی شلوغ بازی در نیاریم .اما نشد که نشد.تازه یه کیک درست کرده بود با پنیر وخامه وژله،که اونقده خوشمزه بود که منِ رژیمو سه تا از اونا رو خوردم واصلا هم پشیمون نشدم.سر سفره بود که گفتم تو رو خدا ببینین زن داداش چی کار کرده و اونوقت من پنج شنبه ای که اومدین خونمون که همه با هم بریم عروسی، لطف کردم و بهتون گفتم :ببخشین که دیر اومدین وغذامون تموم شده .اگه زحمتی نیست تشریف ببرین آشپز خونه برای خودتون املت درست کنین.
از قرار ما شهرستانی ها هی زرت وزرت میریم عروسی.گاهی وقتا از این که به فلان عروسی دعوت شده ایم اول شاخ در میاریم.بعدش راه می افتیم ومیریم.عروسی امشبم از اون شاخ در آوردنی ها بود.من خیلی دیر رفتم و وقتی هم رسیدم وقت شام بود.بعد شام ظرف یک بار مصرف آوردن تا هرکی شامش رو کامل نخورده بریزه وببره.خیلی از خانوما اینجوری ان که میگم.یه خورده برنج می خورن نصف کباب یا گوشت یا هرچی رو که باشه رو دست نمی زنن.که لابد یعنی چشم ودلمون سیره.اون طرف میز یه خانم خیلی مومن رو دیدم که هرچی باقی مونده بود رو تو چند تا ظرف جمع کرد وگفت می برمش برا کارگرا.با خودم گفتم اگه کافر بود چکار میکرد وبه کارگراش چی میداد برای خوردن.
عروس تو سالن برای خودش هی اینور و اون ور میرفت وهیشکی حتی نیم نگاهی هم بهش نمی انداخت.همه مشغول غذا خوردن بودن.یه لحظه دلم تنگ میشه برا عروسی های قدیم.هیچی که نبود اقلا شصت تا بچه از سرو کول عروس بالا میرفتن وناز ونوازشش می کردن وبا حسرت نیگاش می کردن.هر چی دور وبر و نگاه کردم اثری و خبری از بچه ندیدم.انگار تخم بچه هارو ملخ خورده.
موقعی که داشتیم از سالن می اومدیم بیرون یکی از آشناهای خواهر شوهرم رو دیدم که شش هفت سالی اون موقع ها از من جوون تر بود.درب وداغون و مچاله وخمیده.یه چیزایی شنیده بودم که از بس مومنه شوهرش از دستش فراریه وتوخونه نمیمونه وشبا میره تو باغ می خوابه.میگم این چرا به این روز افتاده.خواهر شوهرم میگه :از شدت ریاضت.میگم اهل ریاضت معمولا نورانی میشن پس این چرا اینقده کدره.
از پله ها که میاییم پایین دوتا از خانوما پشت سر ما و با صدای بلند مشغول حرف زدن هستن.خانمه میگه که:امشب که هیچی حالیش نیست.اما وقتی فردا صبح شد و عروس رفت حموم.تازه می فهمه که ای وای عروس ابرو نداره.چرا؟چون آرایشگر ابروی عروس بدبخت رو از ته تراشیده. اونوقت تازه اول دعواس.
بیرون از سالن ایستاده ایم من منتظر شوجی که بیاد بریم خونه.پسر جوون وخیلی خوش تیپی که هفته ی پیش تویه عروسی دیگه دیده بودم که خیلی هم خوب می رقصید به خاطر همین قیافه اش یادم مونده بود،اومد پیش ما وسلام وعلیک کرد. از خواهر شوهرم می پرسم کیه این پسر ه خوشگل وقرتی.میگه چطور نشناختی! پسر نرگسه دیگه.----نرگس همونیه که از شدت ریاضت خمیده ومچاله شده بود. میگم با اون مادر ،عجیبه.میگه ای بابا نسرین امروز کدوم بچه تو خط پدر و مادرشه.میگم راست میگی.اما این همه تفاوت هم نوبره والا.مهینی+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 ساعت 15:29 شماره پست: 153مهینی ومینا صبح روز چهارشنبه بود که اومدن.تو همه این سال هااین دومین باره.روز پنج شنبه ولوله ای بود.بعد از ظهر عروسی دعوت داشتیم وهرکسی مشغول کار خودش بود.من به شیرین گفتم که آرایشگاه رو بی خیال شو.خودم موهاتو برات می پیچم.قبول کرد ومشغول آرایش صورت خودش وبقیه شد.من خودم تو عمرم فقط یک دفعه رفتم سلمونی اونم برای آرایش موهام.که خانم آرایشگر چنان خرابکاری کرده بود که اول گریه ام گرفت و بعد سرم رو گرفتم زیر شیر دستشویی شستم وخشکش کردم و رفتم عروسی.بعد با خودم گفتم غلط کردم دیگه از این کارا بکنم.
مثل اکثر آدما منم از اون دقیقه نودی ها هستم.تا آخرین لحظات مشغول زیکزاک زدن لبه ی دامن لباسم بودم.خوب حالا تعریف خود نباشه من کارهای خیاطی ام رو خودم می کنم.تو چهارده سالگی دو ماه تابستونو رفتم آموزشگاه خیاطی.خدا رحمت کنه آقای تهرانچی رو . آموزشگاه خیاطیش تو خیابون پیغمبریه بود.اونقدر خوب می دوختم که با همه ی سخت گیریش هیچ وقت از بیست کمتر به من نداد.تنها تاسفش این بود که چرا من پارچه ای غیر از چیت با خودم نمی برم.می گفت حیف این همه دقت و سلیقه.بعد ها یک سالی خیاطی کردم تو اون سال های پر از نکبت.
نصف شب بود که از عروسی بر گشتیم .خونه از شدت بهم ریختگی واویلا بود.هر چی رختخواب داشتیم در آوردم بیرون.همه ریختن و هرکی یه چیزی بر داشت وخوابیدیم.چقدر هم سرد بود اون شب. مخصوصا دم دمای صبح.بلند شدم به همه شون سر زدم.همه از سرما جمع شده بودن زیر لحاف وپتوشون.
جمعه رفتیم باغچه وبساط کباب رو از دولت سر شوجی بر با کردیم که استادِ تو انتخاب گوشت برای کباب کوبیده.خودش که میگه این اسمش کوبیده است اما از برگ هم گرونتر در میاد.بعد شروع میکنه که به قصاب میگم چقدر و از کجا بذار و چرخ کن.یه خورده لاف میاد. ولی کباباش واقعا حرف نداره.
بعد ازظهر یه تعدادی میرن وبقیه هم روز یک شنبه .مینا و رز میرن که برن شیراز.رز داره تز دکتریش رو می نویسه. تو یکی از مناطق اطراف شیراز.دانشگاه ویرجینیا درس میخونه.آمریکایی انگلیسی تباره.استاد راهنمای ایرانیش براش ایمیل زده وگفته دیگه سراغ من نیا.این ماجرا کار رز رو خیلی عقب انداخته.میگه بی هیچ دلیلی قطع رابطه کرده.میگم دلیل داره.حتما ترسیده بهش گیر بدن.
رفته با یک خانواده ی پر جمعیت شیرازی زندگی می کنه.میگه من دخترشون هستم وچادر ومقنعه سر می کنم.میگه از بس کار می کنم شبها از خستگی از پا در میام.هر وقت که مهمون میاد که هر شب هم این اتفاق می افته،تمام زحمت پذیرایی ،گردن منه.می میرم بس که چایی ومیوه میدم.بعدشم همه ی ظرف هارو قبل از خواب می شورم.فکر می کنم یه جورایی دارن ازش بیگاری می کشن.با این همه میگه عیب نداره،من فقط از این طریق میتونم با پوست وگوشت خودم دخترِ خانواده بودن رو تو مناطق عشایری درک کنم.تو علوم اجتماعی به این روش میگن "مشاهده ی مشارکتی".روشی که آمریکایی ها خیلی در مطالعات انسان شناسی بر روی اون تاکید می کنند.داره انسان شناسی می خونه.مهینی میگه مادر بزرگ رز با این که بیشتر از هشتادو پنج سال داره هنوز تو دانشگاه ویرجینیا تدریس میکنه.میگه از انسان شنا سان مطرح آمریکاست.
به مینا میگم یه وقت به خاطر گرما بی خیال دیدن تخت جمشید نشی.حیفه ها.فوق العاده است.چنین چیزی تو عمرت ندیدی.فقط باید از نزدیک ببینی.میگه قول میدم.منم برای این که کار رو محکم کنم میگم اگه نری می کشمت.می خنده ومیگه نه نسرین خاله حتما حتما میرم.
امروز من ومهینی سخت مشغول جارو پارو هستیم.من دستمال میزنم و مهین غرغر میزنه وجارو می کنه.میگم مهینی به خدا من هفته ای یک بار جارو می کشم.میگه این آشغال وپرز مال اقلا سه ماهه.میگم باور کن.مگه این همه خاک رو تو هوا ندیدی،خوب اینا باید یه جایی بشینن دیگه.منم که تموم تابستون هرچی در وپنجره است رو باز میذارم.گوشش بدهکار نیست وغر میزنه .
مهینی گرد و قلنبه است وبر داشته یکی از این گیره های بزرگ رو زده پشت سرش وکله اش دو برابر شده وتا بخواهی بامزه.میگه اینا چرا اینقده گنده هستن.میگم اینجا مده ودخترا از این گیره ها میزنن زیر مقنعه.من خودمم اول با خودم می گفتم که مگه این دخترا چقدر مو دارند که کله شون زیر مقنعه اینقدر بزرگه.بعدا فهمیدم همه اش زیر سر این گل سر هاست.یه بار تو کلاس که صحبت آرایش بود به دختر ها گفتم که آخه کجای این مدل قشنگه.کله ی به این گندگی رو تنه ی به این لا غری.مهینی همچنان غرولند می کنه وبا زحمت دراز کشیده وخاک های زیر تخت رو با جارو برقی می کشه.
یاد قدیما می افتم. مهینی عاشق تمیزی بود وخیال همه ی ما راحت .می خوردیم ومی ریختیم و می پاچیدیم.مطمئن بودیم مهینی همه رو تمیز می کنه.بعضی وقتها که دیگه خیلی عصبانی می شد شروع می کرد به داد وفریاد زدن.اونوقت حمیدی دورش می رقصید و با آواز می خوند:"دختر زحمت کش زحمتارو بکش ".
تا همین الان مهینی فقط از یک چیز خیلی میترسه.از سوار شدن به ماشین.چنان تو ماشین خودش رو منجمد می کنه که نگو.هر چی دلداریش میدم هیچ تاثیری نداره.میگه دلم نمیخواد پامو بذارم بیرون از خونه.آخه چرا همه تون این طوری رانندگی می کنین.
پ-ن .حسابی سرم گرمه.شاید نتونستم مثل همیشه زوزود آپ کنم.اما به محض این که فرصت کنم حتمن میام ویه پست تازه میذارم.
دغدغه ملی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389 ساعت 21:23 شماره پست: 152
امشب میخواهم دو مطلب غیر مرتبط را در یک پست بگذارم.این که عجله دارم االبته از شدت فوران وبالطبع فشار سوژه نیست،بلکه ضیق وقت است.در این پست بنا به دعوت آدمین ودوستان قرار است که در یک بازی وبلاگی فعالانه شرکت کنم.کتمان نمی کنم که هیجان زده ام وبرایم جالب وخوش آیند است.مشارکت در این بازی وبلاگی.
اما قبل از هر چیز به مطلبی می پردازم که به نوعی دغدغه ی همه ی ماست و بنا بر این به آن میتوان نام دغدغه ی ملی داد.شاید یکی از جامع ترین تعاریف برای وضعیتی که می خواهم به آن بپردازم به هبوط وحضیض کشیده شدن صنایع ملی ماست که روز گاری تا حدودی حرفی برای گفتن داشت.قصد اطاله ی کلام ندارم وپس صاف می روم سر اصل مطلب.
دیروز بعد از ظهر رفتم واز فروشگاه "کفش نادر" یک جفت صندل یا همان کفش تابستانی برای شوجی خریدم. دو سال پیش هم یک جفت کفش از همین شرکت برای شوجی گرفته بودم ،که البته دوام خوبی داشت اما شوجی میگفت سفتی کف کفش باعث شده که پای راستش میخچه بزند که از قضا مدت ها در گیر معالجه ی آن بود.به هر حال بنا بر اطمینانی که نسبت به این شرکت داشتم ومحصولاتش هم بد نبودوالحق زمانی قیمت مناسبی هم داشت،به قولی چشم بسته کفش را خریدم.
شب موقعی که شوجی آمد کفش را نشانش دادم وازش خواستم بپوشد تاببینیم اندازه هست یا نه. صندل هارا از جعبه بیرون آورد وموقع پوشیدن بند ش کنده شد.در حالیکه کم مانده بود شاخ در بیاورم کفش را ازش گرفتم واین بار با دقت بررسی کردم.انگاردوخت کفش را دست آدم نابلدی داده باشند و با یک چماق هم بالای سرش ایستاده باشند.چنان گندی به کفش زده بود وچنان ناشیانه دوخت کفش راسر هم بندی کرده بود،که باورکردنش برایم دشوار بود.قیمت کفش چهل وشش هزار وپانصد تومان بود ومن با این همه بارضایت کامل پولش را به امید خرید یک کفش به درد بخور،پرداخت کرده بودم.
امروز عصر کفش را بردم وتمام "کاستی "ها و"به هم کشیدن "هایش را به فروشنده نشان دادم وگفتم متاسفم که کار این شرکت علیرغم چند برابر شدن قیمت محصولاتش به اینجا کشیده شده است.فروشنده در حالیکه اظهار تاسف می کرد،گفت عیب نداره یک جفت دیگه ببرین.گفتم ممنون.من همین جا در حضور شما وبا زیر پا نهادن عرق ملی کفش را به شما پس می دهم وبه جای آن چهار جفت صندل چینی میخرم که هم زیبا هستند وهم خوشدوخت وهم بسیار ارزان.بااینکه چینی ها در سطحی با این عظمت وباقیمتی بس نازل تولید می کنند،اما در هیچ یک از محصولاتشان این گندی که این شرکت میهنی وپر ادعا زده ،مشاهده نمی شود.
***************************************
خوب حالا برم رو مطلب بعدی .داشتم می گفتم که شرکت در این بازی برام جالبه ولی قصد ندارم بازی رو آن گونه که خواسته شده ،بازی کنم.بنا بر این به میل خودم در آن تغییراتی می دهم باشد که قبول افتد.گفته اند پنج تا وبلاگ رو نقد کنید.من نقد نمی کنم اما میخواهم دست روی آن ویژگی هایی بگذارم که وقتی زمانی هرکدام از این افراد به وبلاگ من می آیند وکامنت می گذارن ویا من به وبلاگ آنها میروم در ذهنم مجسم می شوند.
آدمین.---تو آنقدر با جنبه ای که اگر هیچ ویژگی دیگری نداشتی که داری،همین باجنبه بودنت از تو برای همه ی عمر یک جنتلمن ساخته است .بدون ذره ای تعارف.
گلپونه----با نظر آدمین موافقم واضافه می کنم که تصور من بر اینه که تو شلوغ،مهربان و باگذشتی.درعین حال نکته بین هم هستی.اما دلم میخواد یه چیزی رو بهت بگم.این که بیرون هر خبری هست،نباید خودترو آنقدر در گیر کنی که همواره دید انتقادی بر تو غلبه داشته باشد.خیلی دلم میخواد امید واندیشه ی سازنده را در تو بیشتر ببینم.
گلپر--- میدونی گلپر که من از طریق تو با این جمع آشنا شده ام وقدر دانت هستم.برات غصه هم می خورم ودر عین حال نمیدونم شاید این اشکال از من باشه که آدم تودار وبه اصطلاح آخرین دیوارم.گاهی وقت ها که کم طاقت میشی ومطالبی رو میگی دل نگرانت میشم.با این همه فکر میکنم یه ذره خودت هم مقصری.
قلاچ---نمی دونم شاید یه جورایی عین خودمی،بایک شکل و شمایل امروزی تر که خوب متناسب با سن وسالته.
عصرونه---خانمی لطیف تا حدودی خجالتی.هروقت به تو فکر می کنم تورا پیچیده در حریر سبز رنگ می بینم.
هستی---یک خانم تمام.با احساس مسئولیت نسبت به کار وزندگی.آدمی پویا وبا انعطاف.وقتی می آیی مهربانی با خودت می آوری.
البته این ها همه فقط یک برداشت است.وممنون ازحوصله ی همه تون.گیلاس+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389 ساعت 0:1 شماره پست: 151
من از طعم دهان دوست دانستم
که تابستان امسالم پراز گیلاس خواهد بود.
"سید علی میر افضلی"
1-شوجی اومد خونه بایک سبد گیلاس.دستش درد نکنه.درخت های گیلاس روخو دش کاشته، حرس کرده وبعدشم گیلاس هارو چیده آورده خونه.به من میگه :اونجوری گیلاس نمیخورن.مگه بچه ای میافتی رو سبد. قشنگ بلند شو دو تا بشقاب بیار گیلاس هارو بریز توش وبعد بشینیم ومتمدنانه گیلاس بخوریم.میگم چشم.اما دلم میخواد بیافتم رو سبد ودخل همه شونو در بیارم.
2-راستی متوجه شدین اکثر آقایون موبایل هاشونو درست جایی می بندن که اون قدیما اسلحه ی سردشون رو می بستن وبعدها اسلحه ی گرم رو.میدونین این یعنی چی؟یعنی غلبه ی گفتمان بر ستیزوجنگ طلبی.
3- رفتم پارچه فروشی ازش می پرسم پارچه ی ریون دارین.میگه بله.میگم فقط همین دوتا رنگه.میگه هرچند تا رنگ هم که داشته باشیم بازم خانما میگن همیناس. میگه اکثر خانما برای تفریح میان مغازه.میگم یعنی هیشکی هیچ چی نمی خره.میگه چرا بابا میخرن. بعد میگه خوش به حالتون عصرا میاین بیرون از این مغازه میرین اون مغازه .گشت میزنین وتفریح می کنین.ما مردا اصلا یه همچو امکانی رو نداریم.وقتش رو هم نداریم.میگم داشتین هم این کارو نمی کردین.
4-امروز از صبح مشغول خراب کاری ام.گاز رو روشن کرده ام ودیگ زودپز روبامخلفاتش گذاشته ام روش.نیم ساعت بعد میبینم صدایی از دیگ در نمیاد. میام می بینم گاز رو روشن کرده ام اما دیگ رو گذاشتم رو اونی که خاموشه.
5-برنج رو ریختم تو پلوپز وروش هم آب ریختم بعد همینطور که قابلمه دستمه رفتم یه قاشق نمک بر داشتم وریختم تو خود پلوپز.اومدم نمک هارو بیارم بیرون میبینم چه گند وکثافتیه اون تو. با خودم میگم خوب شد اشتباه کردم وبعد می افتم به جون پلوپز وتمیزش می کنم عین روز اول.اصلا بعید نبود با این گند تلمبار شده ، پلو پز همچنان سالم می موند.با خودم میگم کاش دولت هم سر سوزنی اندازه ی من عقل داشت .
6-پسری وعروس خانم همه ی کار هاشونو دارن خودشون انجام میدن.از ریز تا درشت.منم میگم خسته نباشین.وقتی زحمت می کشین قدر زندگیتون رو میدونین.تنها کاری که می کنم اینه که هر روز یه وعده ناهار توپ میذارم جلوشون و میگم بخورین نوش جون.اما از شام خبری نیست.با این که هیچ کار خاصی نمی کنم ولی ذهنم در گیره.عروسی یک ماه دیگه است.
7-از خرید برگشته ام وکلی وسایل تو دستمه.یکی از همسایه هارو میبینم.میگه چرا دو وری راه میری؟میگم یه ورم داره میگه مادر زنم. یه ور دیگمم میگه مادر شوهرم.فکر کنم اگه نوه دار بشم،این دفعه عقب و جلو هم برم. گنجینه ای بی بدیل+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389 ساعت 0:17 شماره پست: 150
چند شب پیش به شکلی اتفاقی شاهد بحث وگفتگوی جالبی میان یکی از اساتید ومحققان آمریکاییِ زبان وادبیات فارسی با داریوش آشوری در تلویزیون بی-بی-سی،در برنامه ی پرگار بودم.بحث حول تصوف ونقش تاریخی آن در شکل گیری وغنا بخشی فرهنگ وادبیات فارسی زبانان بود.البته غیر از این دو نفر دوتا از دانشجویان وعلاقه مندان ایرانی هم وجود داشتند که می توانستند سوالاتی که از آغازمد نظرشان بود ویا حین بحث برایشان پیش می آمد را، با این دو محقق مطرح کنند.
شاید به جرئت بتوانم بگویم بحث آن شب از جمله گفتگوهای نادر وبسیار جذابی بود که در حالیکه طرفین از دو جایگاه متفاوت سخن می گفتند ولی هردو به یک اندازه در بیان دیدگاه هایشان محق بودند.واقعیتی دو تکه شده که هیچ کدام از آن دو نفر نمی توانست طرف دیگر را مجاب کند .
استاد آمریکایی که بسیار هم مسلط به زبان وادبیات فارسی وآگاه به تاریخ تصوف ، تولد وشکل گیری آن در جهان فارسی زبان بود،با چنان عشق وشوری از متصوفه وفیلسوفان صوفی مشرب وجایگاه متعالی آنان صحبت میکرد که برای منِ شنونده فارسی زبان ،بسیار رشگ بر انگیز بود.نگاه او به تصوف وصوفیان ودست آورد هایشان برای جامعه بشری به گونه ای بود ،که هیچ یک از ادیبان ونهضت های ادبی جهان غرب را نه تنها ،هم سطح آن چه که در ایران وبه دست ادیبان صوفی ، فارغ از تاریخ ومرزاتفاق افتاد نمی دانست، بلکه به دفعات از شکسپیر نام برد و متذکر شد که وی با همه ی عظمتش در سطوحی به مراتب پایین تر قرار دارد
اما جنس نگاه داریوش آشوری نگاهی سخت آزرده ومنتقدانه نسبت به تصوف بود. وی با این که به نقش مهم صوفیان به جا اندازی فرهنگ تسامح وتساهل،در بین اقوام ایرانی اذعان داشت ،اما بر این باور بود که بسیاری رفتارهای از قبیل در خود فرو رفتن ،بی توجهی به دنیا ومسائل عدیده ی آن وازهمه مهم تر تجویز فرهنگ بندگی ورابطه ی مرید ومرادی وذوب شدگی مرید در مراد واز این قبیل رابه شدت از نتایج فرهنگی می دانست که تصوف وصوفیان ،در پیدایش وتحکیم آن نقش بسزایی داشته اند.در مجموع آشوری نتایج تفکر ومشرب صوفی گری را برای ایرانیان نه تنها مطلوب نمی دید ،بلکه آن را از عوامل توقف وحتی پس رفت، می دانست.
در حالیکه واکنش آن استاد آمریکایی به گونه ای بود که کاملا مشخص بود که ابدا قادر به درک وهضم نوع نگاه آشوری وآن دونفر دیگر که تفکرشان با اندکی تفاوت،مشابه وی بود،نبود.او اعتراض میکرد ومی گفت شما صاحب گنجینه ی بی نظیری از فرهنگ بشری هستید که بی همتاست.شما صاحب جواهری بی بدیل در جهان هستید،در حالیکه اینجا نشسته اید ومشغول به تمسخر این پیشینه ی یکتا هستید.پیشینه ای که به تدریج در حال کشف شدن است .پیشینه ای که آن قدر توانمند است که اگر بشر بخواهد به رستگاری برسد چاره ای ندارد مگرآن که به آن روی بیاوردو از آن تبعیت کند.
ومن در حالیکه حق را به هردو نگاه می دادم می دانستم جواهری در اختیار داریم،که به دلیل زندگی تاریخا آشفته وشقه شقه شده مان،حتی آگاه به آن نیستیم. در مسیری قرار گرفته ایم که با این که خواست تغییر در سر واندیشه ی یک یک ما قرار دارد،به دلیل ناتوانی در تشخیص جایگاه تاریخی مان در فرهنگ وتمدن بشری،به راهی در غلطیده ایم که یا دچار اوهام خود بزرگ بینی شده ایم ویا بد تر از آن به خود انکاری رسیده ایم.که اگر این گونه نبودیم به این راحتی بار هادودمان خودمان را برای استقرار شیوه های به ظاهر نوین در هم نمی پیچیدیم.
تا قبل این دیگران همواره به طمع بر سر ما تاخته اند وزمانی که چنین شیوه ای منسوخ وکنار گذاشته شد تک تک ما این وظیفه ی خطیر خود تخریبی را به عهده گرفته ایم.با این همه من نه تنها نا امید نیستم که بسیار امید وارم. زمان آن نزدیک است که هریک از ما با دست بر داشتن از نفی وتخریب خودو اندوخته های بی بدیل خود،به راهی در افتیم که شایسته آن هستیم.
داریوش آشوری نویسنده ومترجم معاصرایرانی است .فعالیت او در زمینه های علوم سیاسی ، جامعه شناسی،نقد ادبی ،فلسفه وزبان شناسی است.
فوبیای بسته بندی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ساعت 0:36 شماره پست: 149
چند روزی بود که قصد داشتم برم خرید یه سری مخلفات که از هر جایی نمیشه خریدشون.مثل خلال پسته وبادوم وزرشک واز همه مهم تر زعفرون که این اواخر اونقد گرون شده بود که دیگه اصلا بهش فکر نمی کردم.راستش راه که افتادم به طرف بازار،با خودم عهد کردم فقط یه مثقال زعفرون می خرم ونه بیشتر. خوب یواش یواش سر وکله ی مهمونای خارجی !!!!!وداخلی!!!!!! داره پیدا میشه ونمیشه گوشت پلو وباقالی پلو وقیمه نثار رو بدون زعفرون!!!!!!! جلوشون گذاشت.قبلا ها هروقت که تعداد مهمونامون زیاد بود همیشه تو لیست خریدی که به شوجی می دادم دو تا سه مثقال زعفرون هم می چپوندم لاش ،همین جوری الکی.مهم فرصت طلبی بود که خوب من فت وفراوون داشتم وبا این ترفند تا مدتی زعفرون خونه تا مین بود.
تو دهنه ی بازار چند تا مغازه -یا همون عطاری سابق- هستند که متعلق به عصر دایناسور های رو به انقراض اند. یکی از یکی با سلیقه تر ومردم دار تر. من واقعا ایمان دارم که دیگر جایگزینی برای این دست از مغازه ها وکالا های عالی ودست چین شده شون وجود ندارد.بویژه یکی از این عطاری ها که دوتا برادر کهنسال پا به پای هم همچنان مشغول اداره آن و اجابت تقاضاهای متعدد مشتری ها هستند.اجناسی که تو این مغازه هست رو من با چشم بسته می خرم ،بس که هیچ دغل وحقه ای تو کارشون نیست.
شاید یکی از عواملی که باعث رمیده شدن من از محصولاتی که امروزه در سوپرمارکت ها فت وفراوان یافت می شود،همانا فوبیای بسته بندی باشد.چیزی که هنوز در این چند تا عطاری کمتر نشانی از اون می توان یافت.تقریبا پشت هر کدام از محصولات مرغوب که از قضا با قیمت مناسبی هم عرضه می شود،داستانی جذاب وجود دارد،که وقتی صاحب مغازه شروع به تعریف آن می کند من حتی اگر وقت هم نداشته باشم با علاقه تا به آخر می ایستم وگوش میدهم ولذت می برم.اخیرا این لذت من بد جوری آمیخته با احساس ترس و تاسف پیشینی شده است. این روزهادائم هم برای خودشان وهم دقت وسلیقه شان واز همه مهمتر تبحر عجیبشان در شناخت کالاهای مرغوب ،دل تنگ می شوم ومی دانم جایگزینی ندارند.می دانم روزی که دیر نیست مغازه اگر هم بر همان سیاق باقی بماند وتبدیل به بوتیک ویا وسایل صوتی تصویری نشود،با خوشبینانه ترین پیش بینی سوپر مارکتی خواهد شد با انواع کالاهای بسته بندی شده با صاحب مغازه ای بیگانه با نوع کالا ومشتری.
موقعی که داشتم خرید می کردم به زعفرون که رسیدم فهمیدم که قیمتش نسبت به سابق خیلی پایین اومده،بنا بر این دلمو به دریا زدم وسه مثقال از اون خوب خوبا ومعطر ها وخوش رنگ هاش خریدم وشنگول زدم اومدم بیرون.برای دوما ودوستان+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 ساعت 23:58 شماره پست: 148یکی از سفارشات پدرم در زمان حیات،نکته ای بود که خیلی، هم تکرار می کرد وهم تاکید.اوهمیشه می گفت مهم نیست که چه کار می کنید،اما هرگاه مسئولیتی را به عهده گرفتید ویا تصمیم به انجام کاری گرفتید،کار ویا مسئولیت تان را کاملا جدی بگیرید حتی اگر لازم نباشد در قبال آن جوابگوی کسی باشید ویا نیاز به توضیح دادن داشته باشید.
همیشه می گفت مهم ترین وتعیین کننده ترین عامل این که خیلی ها زمانی که کاری را شروع می کنند ا ما موفق نمی شوند با فرض این که صداقت هم داشته باشند،انتظار بی مورد در رابطه با نتیجه گیری سریع و دل خواه،از فعالیتشان است.حالا هر کار ویا فعالیتی که می خواهد باشد.ما معمولا قادر به دیدن مسیر شکل گیری وفر آیند پر پیچ وخم بیشتر فعالیت ها نیستیم،اما آنچه در آن مهارت داریم دیدن نتیجه ی کار است ومعمولا قضاوت هایمان را هم بر آن اساس شکل می دهیم.بسیاری از ما موفقیت ها را خلق الساعه می بینیم .اگر این دیدن همراه با حسن نیت باشد آن را منتسب به شانس واقبال می کنیم و اما اگر با سوئ نیت باشد ،همواره به دنبال کشف دوز وکلک ویا زدو بند های پشت پرده هستیم.
من در اینجا نمی خواهم نقش آفرینی دو ویژ گی ذکر شده در بالا را نادیده بگیرم اما بر اساس این که همه ی ما می دانیم "استثنا قائده را نقض نمی کند"،نمی توانم جایگاه ومرتبه ای بیش از آن چه هست را به آن بدهم.
پس این موارد می توانند باشند واز قضا کار کرد هم داشته باشند،اما عمومیت ندارند.حتی در یک جامعه ی به هم ریخته .پدر من پشتکار وصبر را توصیه می کرد اما مطمئنا توجهی به علوم مرتبط وقواعد علمی شروع هر کارنداشت.مسائلی همچون تبلیغات ویا ورود به شبکه ی ارتباطی قوی که هردوی این موارد اگر حساب شده وبادقت،پی گرفته شوند می توانند مسیر طولانی موفقیت را تا مقادیر زیادی کاهش دهند.
امروزه بسیاری از ما شاهد تولد وهم از بین رفتن سریع بسیاری از مشاغل هستیم.برای مثال هر گاه پا به خیابان می گذاریم با تعدادی مغازه های تازه تاسیس روبرو می شویم که از قضا عمر چندانی ندارند.چرا این گونه است ؟به نظر من هردوی موارد در آن مصداق دارد.مغازه دار احتمالا نسبت به این عوامل که در ذیل می آید یا بی توجه است ویا آنکه آن ها را بی اهمیت تلقی می کند.
در این جا می توان به جای مغازه یک وبلاگ نشاند.در هر صورت توفیر چندانی ندارد.من فرضم را بر تاسیس وبلاگ می گذارم.
-عجول بودن واین که می خواهیم به سرعت مطرح شویم واز قضا این مسیر را بسیار ساده ودست یافتنی تصور می کنیم .در حالی که چنین نیست.
ـدرست است که تاسیس وبلاگ بسیار آسان تر از باز کردن یک مغازه است .اما سر پا نگه داشتن آن به مراتب سخت تر است.یک مغازه دار موفق عشق به کار به همراه کسب منافع اقتصادی را همزمان دنبال می کند.در بسیاری از وبلاگها اثری از در آمد نیست ودرعوض این عشق وعلاقه است که حرف اول را می زند.
در وبلاگ هم همچون مغازه ممکن است در آغاز عده ای مشتری بیایند اما اگر اجناس کیفیت وتنوع لازم را نداشته باشد ،می روند وپشت سرشان را هم نگاه نمی کنند.
-مورد بالا می تواند همواره صادق نباشد اگر که وبلاگ نویس قصدش فقط وفقط نوشتن آن چیزی باشد که صرفا برای خودش جالب است وبس.این احتمال وجود دارد در صورتی که شخص واقعا بر این باور باشد که فقط برای خودش، انگار که در دفترچه اش می نویسد.اما مطمئن باشید به سر عت انگیزه اش را از دست می دهد.
-گاه کالایی که از طرف وبلاگ نویس عرضه می شود چنان دست چندم است که مشتری می تواند با کمی جستجو وبدون کمترین هزینه ای به اصل آن دست یابد.پس خودش را معطل ، نمی کند.
وبسیار موارد دیگر.........اما به نظر می رسد صبر ودقت وتلاش برای ارائه کالای مرغوب که طبیعی است بخش مهم آن آمیخته با تجربه وخطاست ،می تواند یاری دهنده ی بقای هر وبلاگی باشد.
نکته مهم:بسیاری مواقع فرد می تواند شاید خوب تجزیه وتحلیل کند ولی لزوما موفق نباشد. " مثل خود من"
آ بی مایل به سبز
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 ساعت 10:33 شماره پست: 147 دارم به اولین سالگرد تولد وبلاگم نزدیک میشم.وقتی شروع کردم اصلا فکرش رو هم نمی کردم نه تنها بتونم ادامه بدم ،بلکه این همه وابسته اش بشم.اما الان خوشحالم.این نوشته یکی از پست های آغازین وبلاگ نویسی منه.تو اون روزهای عجیب. ********یه جایی بودم.یه پیاده رو تویه خیابون ناشناس.راه می رفتیم.لباسی شبیه مانتو اما چسبون تنم بود.روسری نداشتم ورنگ لباسم ابی مایل به سبز بود.دخترم هم کنارم بود با دوگیس بافته.بلوزوشلوار پوشیده بود.کجا میرفتیم نمیدونم .شاید میرفتیم خرید.اما نه.خیلی ها با ما همراه بودند. انگار همه باهم میرفتیم یه جایی.جایی که نمی دونستیم کجاست.یه بچه توبغلم بود،حدودا یک ساله.فکر میکنم نوه ام بود.سبک وسرحال بدون احساس هیچ خستگی راه میرفتم وباخودم فکر میکردم که :چه قدر خوب شد که این دختر بالاخره ازاین فکر دست برداشت که:بچه چیه،دائما آویزون ادمه.شاباش+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 ساعت 0:56 شماره پست: 146عروسی پشت عروسی.به قول خیلی ها ایشالا که همه شون خوشبخت بشن و به قول قزوینی ها سیر زندگانی کنند.هفته ی پیش عروسی بودیم .از اون عروسی ها که از قضا هر کسی رو که دوست داشتم ببینم اونجا بود وخیلی هم خوش گذشت.انگار جشن تو جشن بود.ناهید دختر خاله ی شوجی دو هفته ای هست که از نروژ اومده وعجیب زن سر حالیه.دو ساعت که کنارش می شینی چنان به وجد میای که نگو ونپرس.با این که سال هاست این جا نیست اما سر سوزنی تغییر نکرده.البته خودش میگه که وقتی میام ایران این طوری ام .اونجا که هستم یه جورایی بد قلق دائمی ام.من که باورش برام سخته.ولی مثل این که واقعیته وباید پذیرفت.
جمعمون جمعِ وروی هم پونزده بیست نفری میشیم.سالن رو رو سرمون گرفتیم واز ته دل می خندیم.تو خودمون هستیم و خبر از اومدن عروس ورفتن داماد نداریم.محوطه ی دور وبرمون رو خالی کرده ایم ومی رقصیم .گاهی دست جمعی گاهی هم تک نفری.دو تا خواهر های ناهید، جشن کوچک ما رو تو جشن بزرگتر کار گردانی می کنند.تو بامزگی هیچ دست کمی از ناهید ندارن.ناهید چند دور رقصیده .خواهر ها ازش تقاضا می کنند که این بار ناهید به تنهایی برقصه.ماها هم با سرو صدا خواسته ی اون ها رو تایید میکنیم.
ناهید میره وسط شروع میکنه به رقصیدن وما هم با هیجان دست می زنیم وتشویقش می کنیم.هرکی یه چیزی میگه ودستور العملی صادر می کنه.یکی از یکی مسخره تر.ناهید همه رو اجابت می کنه. بس که با مزه است این دختر.خواهر بزرگه کیف دستی ناهید رو از رو صندلیش بر میداره ودرش رو باز می کنه کیف پولش رو میاره بیرون .یک عالمه اسکناس در میاره وپخش میکنه بین همه. همه این ماجرا به سرعت ودور از چشم ناهید اتفاق می افته.بعد در حالیکه ناهید سخت مشغول رقصیدنه شاباش دادن شروع میشه.همه مون غرق در انفجار خنده ایم.ناهید ذوق زده است از دیدن این همه شاباش ومدام اصرار میکنه که بسه دیگه. خیلی لطف دارین. آخه این کارا چیه که می کنین.هر کلمه که از دهنش بیرون میاد خنده ی ما بیشتر وبیشتر می شه.ناهید همچنان بی خبر از همه جا شرمنده ی لطف بی حد واندازه ی ماست. دیگه نفس برامون نمونده.از بس که خندیدیم وبالا وپایین پریدیم.رقصش که تموم میشه در حالی که یه عالمه اسکناس تو دستشه ،میاد که بشینه سر جاش ،کیف پولش رو می بینه که روی کیف دستیش ولنگ و واز افتاده وهیچ چی پول توش نیست.به سرعت متوجه ماجرا میشه ودوباره صدای خنده از ته دل ماست که به همراه خنده ی ناهیدگوشه ای از سالن عروسی رو پر کرده.
در خنکای باد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ساعت 0:35 شماره پست: 145نشسته ام پشت فرمان . سرعت صد و بیست ،نه یه ذره کمتر ونه یه ذره بیشتر.شیشه ی طرف راننده پایینه و باد خنکی در حال وزیدن. منم که مست مست از هم نشینی سرعت و خنکا.فقط حسرت یه چیزی رو دارم اونم این که کاش میشد موهایم را به دست خنکای باد می سپردم وسرخوشی ام کامل می شد.تقریبا هر ماشینی که پشت سرم پیداش میشه از من عبور می کنه و یه جورایی احساس دست و پا چلفتی مودبانه ومحترمانه رو در من باز تولید می کنه.
هم پاهای من تو جاده کامیونها هستند در اندازه ومدل های متعدد.تقریبا همه شونم سرعت مجاز رو رعایت می کنند.یه جور احساس تعلق ، یه جور عشق ورزی با جاده ویه جورایی احساس تملک نسبت به جاده، دارن.سرعت من بیشتر از اوناست به همین دلیل از کنار خیلی هاشون رد میشم وبدون استثنا وبدون توجه به شکل وشمایل هر کدومشون یک بوسه ی درست و حسابی اما خیالی برای راننده شون می فرستم .تمام تلاشم اینه که بوسه ام حتما به روی گونه شون پرتاب بشه ونه به درو دیوار اتاقک ویا حتی فرمان.خسته هم نمیشم بس که همه شونو دوست دارم .یه جورایی حس نوستالژیک.به نظرم همه شون قهرمان میان .حتی تریاکی ها شون.
من وشوجی تنها چند ماه بود که ازدواج کرده بودیم که در یک حرکت انقلابی دم هر جفتمون رو گرفتن وپرتابمون کردن به اون جایی که عرب نی انداخت.شاید هم کمی دورتر.اولش عین خیالمون نبود امابعد فشار بی پولی بودکه بد جوری نفسمون رو بریده بودواز همه بدتر حس عزت نفس که هرچی که باشه پاش وامیستیم، به هچ کدوممون اجازه نمی داد کسی رو از هیچ چی نداریمون، خبر دار کنیم. ولی زندگی کردن اصلا شوخی نبود.به هردری زدیم وهمه جا بادر بسته روبرو شدیم.تا در یک موقعیت استثنایی وبا پیشنهاد یکی از دوستان،شوجی شد راننده ی کامیون .بزرگترین وظیفه ی من هم شد پنهان نگه داشتن این قضیه.اگر چه الان کل ماجرا به نظرم احمقانه میاد،ولی اون موقع هر دو مون مصمم بودیم،هر طور شده بدون کمک گرفتن از هیچ کس روی پای خودمون بایستیم.
شب های تنهایی.شب های انتظار. نیمه شبهای آمدن شوجی خسته وکثیف وداغان. .وآرام گرفتن من در آغوش همیشه پذیرایش.چقدر کمک بود برای تحمل سختی ها.درست تو همون مقطع بود که احساس کردم که همه ی راننده های کامیون چقدر عزیز وتا چه اندازه زحمت کش هستند.قهرمانانی که شبانه روز زندگی را در جاده هاجاری وساری نگه می دارن.آن دوران گذشت با همه ی فشار های بعضی وقت ها غیر قابل تحملش.اما عشق به رانندگان کامیون وتریلی هم چنان در دل من زنده است و با هر حضور در جاده خودش را می نمایاند.تفاوت+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 ساعت 0:12 شماره پست: 144
از همین جا تشکر می کنم از هستی عزیز و اینکه لطف کردند واز دوستانشان خواستند که به "می وانه" سر بزنند ونظر بدهند.در ضمن یک معذرت هم به ایشان بدهکارم که نتوانستم به کامنت ایشان جواب بدهم چون در موقعیتی بودم که دسترسی به نت نداشتم.
2_من معمولا علاقه ای به کش دادن موضوع ندارم واگر راستش را بخواهید قصد داشتم به یک یک کامنتها هم اینجا وهم در وبلاگ هستی عزیز پاسخ بدهم اما ترجیح دادم مضمون کلی آن را در قالب یک پست بیاورم.امید وارم از مطالعه ی آن خسته نشوید.
3_خوب اگر شما در جریان پست های قبلی من باشید، از چندین پست قبل در تبار شناسی خیانت به مسئله ی "کالا انگاری وخود کالا انگاری" تاریخی زنان پرداخته ام ودو پست اخیر هم ادامه ی طبیعی همان ها بود .لازم است متذکر بشوم که خود من به تلخی پست قبلی در خود متن اشاره کرده بودم،ولی این تمام ذهنیت من نیست .شاید اساسی ترین وپایه ای ترین مسئله برای من آلوده کردن عواطف واقعا لازم برای یک زندگی انسانی به پارازیت ها وانگل های بر ساخته ازجریان مبتنی بر بازار وسود در شکل بسیار مبتذل آن باشد.من نه تنها هیچ مشکلی با گرامیداشت مادر، پدر، زن، شوهر وغیره را ندارم بلکه آن را در صورتی که آلوده به حواشی مخرب نباشد بسیار هم می پسندم.
اعتراض من به این است که عده ای سوداگر با قرار دادن چارچوبی مشخص وتحمیل آن به افراد جامعه ،دست به تعیین مصادیق گرامی داشت می زنند وبرای آن ملاک ومعیار تعریف میکنند.بسیاری از ما به محض آن که در می یابیم طرف ما در آن چارچوب مشخص دست به تقدیر وتشکر نمی زند به این حس بی مبنا می رسیم که:حالا که این طوری نیست پس من بدبختم.حالا هر روزی که می خواهد باشد.من در اینجا استناد می کنم به برداشت زیبا ودرست گلپونه که گفته بود:
"واقعیتش اینه که شاید خیلی خیلی از زنها (مثل من) به اون باوری که شما ازش حرف می زنید نرسیدن حالا نه تنها به اون باور نرسیدن که جامعه هم نقشهایی برای انتظارات اینچنینی رو برای زنها بیشتر دامن می زنه."
و این یعنی تجربه ی زیست شده که اصطلاحا هرمنیوتیک هر شخص گفته می شود.واین یعنی"تفاوت" ،چیزی که امروزه در دنیای مدرن بسیار به آن توجه می شود. این که "هیچ دو تا زندگی مثل هم نیست".واین که وقتی پای چارجوب ومعیار به میان می آید یعنی طراح اصلی این معیار ها هیچ کس نیست مگر بازار وسوداگران درون بازار (خواه از جنبه ی اقتصادی وخواه فرهنگی )که می خواهند کالاهای مبتذلِ مبتنی بر تولید انبوه خود را با یکسان سازی معیار ها و چارچوب ها به مردم قالب کنند.آن وقت به ما می گویند اگر با شما این گونه عمل کردند خوش به حال شماست ،اگر نه بدا به حال شما.تحقیر ز-نانگی ما+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ساعت 23:18 شماره پست: 143در ادامه ی پست قبلی ودر گشتی که به وبلاگ های دور و بر زدم به نظرم آمد که دو دیدگاه کاملا متمایز از هم در خصوص مناسبت هایی همچون روز زن وجود دارد که البته نمی توانم در صد بدهم اما یک بررسی اجمالی به من این اجازه را می دهد بگویم که این مناسبت ویژه، از منظر زنان نه تنها کاملا جدی تلقی می شود بلکه به عنوان یکی از مبانی خوشبختی ویا بد بختی محسوب میگردد .البته بودند وهستند کسانی که این ماجرا را از اساس قبول ندارند وآگاه به تبعات آن نیز می باشند.
اما آنچه که برای من تعجب آور بود این بود که، به نظرم می رسید که این واکنش غالب زنان تا چه میزان عاطفی ونا متناسب باجایگاه واقعی آنان در رابطه با نقشی که در جامعه دارند می باشد.شاید یکی از اصلی ترین تفاوت های جوامع امروزین در جهان مترقی با جهان" پیش مدرن" اداره ی آن جوامع بر اساس قوانین ومقرراتی باشد که به توسط نمایندگانی در یک انتخابات دموکراتیک ،به تصویب رسیده است.معنا ومفهوم این انسان مدرن فارغ از این که زن باشد یا مرد سفید باشد ویا سیاه روستایی باشد یا شهری،بر خورداری یکسان از کلیه قوانین مدنی وحق وحقوق شهر وندی است.
در این نوشته من هرگز قصد تحقیر هیچ کس را ندارم ولی می خواهم یاد آوری کنم که حال که در جامعه ما عموم مردم با انواع تبعیض وتضییق روبرو می باشند وحقوق انسانی آنها در بسیاری از ابعاد قابل مشاهده وغیر قابل مشاهده،نه تنها تعریف نشده که به هیچ گرفته می شود،این اجازه را دارم که بگویم جمعیت کثیری از مردم ما زندگیشان هیچ نیست مگر زندگی گیاهی.در جنگلی به وسعت میهن،که همه چیز حول محور رقابت شدید وسر کوب کننده گیاهان برای استفاده از نور آفتاب است.در چنین اجتماعی روز زن و روز مرد وروز زهر مار فقط وفقط نقش پارازیت وانگل را برای زندگی های نباتی ما ،به عهده دارد.
با نگاهی به خود ودور وبر خود سخت نیست دیدن زنان سر خورده ای که حجم انبوهی از تنفر وحس مغبون شدگی را بعد از عبور از این روز به ظاهر" تقدیر وتشکر" باخود حمل نموده ومی نمایند.هیچ فکر کرده ایم در جامعه ای که حتی زنان زحمتکش وتحصیلکرده ی ما ودیگر زنان با جایگاه هایی ارزشمند،به هیچ هم گرفته نمی شوند،این روزها وامثالهم چیزی نیست جز خر رنگ کنی.جز دخالت در حوزه ی خصوصی که حتی آن تتمه ی رفاقت ودوستی زنا شویی را هدف گرفته است وشاءن محبوب وارزشمند بودن زنان را متناسب با هدیه ای که دریافت می کنند،می داند.
وبسیاری از ما در حالیکه انرژی های انباشته شده مان باید صرف به دست آوردن جایگاه به حق وانسانیمان باشد،با پایین آوردن جایگاهمان در اندازه های حقیر ،تبدیل به گدایان محبت شده ایم .خود وزندگیمان را در معرض انواع بازی های منحرف کننده قرار داده ایم وبا دست خودمان گزک به دست آنانی می دهیم که زنانگی ما را تحقیر نموده ،تا سواربر خر مراد همچنان بتازند.
در پایان –نمی دانم شاید تلخ نوشته ام اما می دانم که حقیقت را نوشته ام یا لا اقل بخشی از حقیقت را.در نتیجه از شما خواننده ی عزیز تقا ضا دارم که اگر این دید گاه را قبول دارید از دوستان خود بخواهید که این متن را بخوانند ودید گاه خود را اعم از قبول ویا رد بگذارند.به نظر من وقت آن رسیده است که ما زنان سطح خود را از یک واکنشگر تحریک شده به کنشگری سازنده انتقال دهیم.
کنشگری که گدایی هیچ چیز نمی کند حتی گدایی توجه ومحبت ،به خصوص در روز های مناسبتی این چنینی.برای دوستم...........+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 ساعت 23:58 شماره پست: 142
تو سونا نشسته ایم واصلا نمیدونم حال وهوای اونجا چطوریه که آدم نا خود آگاه دلش میخواد حرف بزنه از هر دری .در اتاقک باز میشه و دختر ریزه میزه ی مسئول رتق وفتق استخرخیلی با هیجان سلام میده وتبریک میگه.میگم مرسی.میگه همه چی روبراهه میگم آره دستت درد نکنه.رفتارش ابدا مصنوعی نیست ،برعکس مهموندارهای هواپیما ،که همیشه سردم میشه از لبحند ماسیده شون.خوب من کمی تا اندازه ای دهاتی ام وخیلی به سختی میتونم با این آداب ورسوم محترمانه وشیک کنار بیام.تازه خدا نکنه این جور مواقع سر لج بیفتم که واویلاس.اون طرفتر ،تو اتاقک یه خانم دیگه هم نشسته وبه نظر میاد بد جوری تو خودشه.بالاخره سرشو بلند میکنه وبه من میگه :اینا همه اش مسخره بازیه .روز زن،روزمرد ،روز زهر مار.این روزای مزخرف بیشتر از اون که خوب باشن وشادی بخش عامل وباعث دعوا تو خونه ها هستن.یکی کادو میده منت میذاره.اون یکی پول نداره ولی زیر فشار میره یه آشغالی می خره که سرش هزار جور جر وبحث میشه.مثلا این روزا که قراره روز خوبی وتشکر باشه،تبدیل میشه به یه روز گند جهنمی.اصلا خانم میدونی چیه این روزا رو مغازه دارا در آوردن که آشغالاشونو به مردم بفروشن.همین وبس.
با خودم میگم حیوونی، ببین چه بلایی سرش آوردن که این طور عصبانیه.هیچ چی نمیگم وفقط نگاش می کنم.می ترسم اگه چیزی بگم ،بپره موهامو بکشه یا بد تر از اون بزنه زیر گریه. یک کمی که میگذره میگم چقدر موهات خوش رنگه .بر وبر نیگام میکنه وهیچ چی نمیگه .ادامه میدم و میگم چقدر بهت میاد .بیشتر از این مقاومت نمیکنه ولبخند می زنه.خیالم راحت میشه و نم نمک شروع می کنم:
از دست شوهرت عصبانی هستی؟میگه آره.میگم چرا.میگه هیچ وقت یه همچین روزایی رو جدی نمی گیره و وقتی هم اعتراض می کنم میگه :این مناسبتا همه شون چرندن.میگم ازش راضی هستی؟زندگیت خوبه میگه آره.میگم پس سخت نگیر.ادامه میدم:
میدونی من هیچ وقت سالگرد ازدواجم یادم نمیمونه.هیشکی هم یادم نمیندازه.
میدونی تا به حال شوهرم حتا یه طلای کوچولو هم برام نخریده.میگه احساس میکنم اگه برات طلا بخرم بهت بی حرمتی کرده ام
میدونی شوهرم طاقت اومدن و خرید کردن با من رو نداره چه برسه به این که برای من چیزی بخره.
میدونی تو این همه سال زنگی مشترک یک یا دو بار روز تولدم برام گل خرید ،اونم به این خاطر که تهدیدش کرده بودم اگه گل نخری تو خونه راه نمیدمت.
میدونی که بیشتر این تقاضا ها کشکه واجرا یا عدم اجرای اون هیچ تاثیری تو زندگی آدم نداره.
با این همه شوهر من یه پارچه آقاست وچنان دست وبال من تو زندگی با اون بازه که توقعات آن چنانی معمول خانمها حتی در صورت بر آورده شدنش هم ،پییش وضعی که من دارم هیچ چی نیست. به نظر من نه داشتن این ادا ها نشانه محبته ونه نداشتن آن هم علامت بی محبتی .فقط آدم ها با هم متفاوتند.حالا اگه من مثل تو بد قلقی می کردم، همواره این امکان وجود داشت که چون نمی تونستم تغییرش بدم ،کلی خصلت های خود جوش و خوب وبه درد بخور و واقعی اش راوهم در اثر فشار بیخوداز دست می دادم.
چنان گرم معلم بازی ام که گذشت وقت رو نمی فهمم،تا این که در اتاقک سونا باز میشه وهمون خانم ریزه میزه میاد و میگه:
خانما موندن زیاد تو سونا براتون ضرر داره ها.
پ.ن- این پست رو تقدیم می کنم به یکی از دوستای وبلاگیم که با اینکه ندیدمش اما خیلی دوستش دارممدرنیته وسنت ما+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ساعت 15:25 شماره پست: 141سخنران جلسه نقد کتاب:
از مهمترین واساسی ترین ویژگی مدرنیته خصلت خود تر میمی آن است.امروزه نظریه پردازانی همچون "هابرماس "وگیدنز و"آلن تورن" به هیج وجه حاضر به پذیرش اعلام پایان مدر نیته نیستند ،بلکه مرحله ی پست مدرن را نه گسست از مدرنیته بلکه یکی از مراحل آن با عنوان "مدرنیته ی متاخر"شنا سایی می کنند واین یعنی این که مدر نیته حالا حالا وتا زمانی نا محدود با توسل به خود انتقادی می تواند وباید از پس هر بحرانی از اقتصادی تا اجتماعی واز سیاسی تا فرهنگی،بر آید.
این همان نقطه ی روشن وامید بخشی است که باید در اقصی نقاط جهان مورد توجه قرار گیرد. زیرا به زعم "آلن تورن "که خود منتقد سر سخت مدرنیته است اما باور داردکه نقد مدرنیته یا همان تجدد جز تلاشی برای اصلاح آن نمی تواند باشد.به تعبیر دیگر مدرنیته جایگزین ندارد.تصورچیزی که بر جای مدرنیته یا همان تجدد بنشیند ،واقع بینانه نیست.
من:
این خیلی خوب است وجای بسی خوشحالی دارد.اما سهم ما ممالک پیرامونی چیست؟آیا ما هم باید خوش به حالمان بشود .من هم قبول دارم واین ویژگی خود اصلاحی وخودانتقادی را می ستایم وحسرتش را هم می خورم ،اما همواره یک سوال ریشه ای ذهن من را مشغول داشته و آن این که ،در اغلب مطالعات وبررسی های این چنینی نقش محوری اقتصاد یا نا دیده گرفته می شود ویا با کمترین توجه وبیشترین اغماض روبرو می شود.سوال مشخص من این است که آیا این اصلاح واین خودانتقادی شامل بخشهای اقتصادی و به دنبال آن صنعتی هم می شود ؟من در همین جا به شما میگویم آری چنین اتفاقی لحظه به لحظه می افتد .بنا بر این ،من باور دارم که اصلاح در قوانین سرمایه داری یعنی هرچه پیچیده تر شدن ولایه لایه تر شدن نظام های سلطه برای بقا وهر چه بیشتر توسعه یافتگی در کلیت جهان.
هیچ نظام اقتصادی ومدیریتی یافت نمی شود که اصلاح آن در چارچوب سر مایه داری حتی اندکی مناسب حال ما مر دمان پیرامونی باشد.اگر هم چنین ادعایی شود ،در این چارچوب تنها دل خوشکنک بی مبنایی بیش نیست.
آقای ایکس:
خوب خانم شما بروید دنبال سنت خودتان.اما مطمئن باشید اگر آثار مدر نیته در مملکت ما تجلی پیدا نمی کرد من امروز چوپانی در بیابان وشما کشک سابی نشسته در اندرونی خانه تان بودید.شما با این جبهه گیری ضد مدرن معلوم نیست چه چیز جایگزین در اندیشه تان دارید.به وضع امروز نگاه کنید ووضعیت فلاکت بار مارا ببینید واین همه در تعارض با مدرنیته نباشید.همواره این دسته افکار ارتجاعی است که باعث وبانی عقب ماندگی وبد بختی این کشور بوده است.نمونه اش هم همین حکومت وهمین گله ی بی شکل ومطیع هستند، که با ترویج اندیشه های این چنینی سد ومانع برای پیشرفت در هر زمینه ای بوده اند.
من:
آقای ایکس شما عادت دارید همیشه آن تعبیری از گفته ها را داشته باشید که دوست دارید.من به مدرنیته ودست آورد هایش برای جامعه بشری احترام می گذارم اما هر گز فراموش نمی کنم که ما در این مقطع تنها در جایگاه یک مصرف کننده دستاورد های مدرن ایستا ده ایم.از طرف دیگر من هر گز به خودم اجازه نمی دهم که مجاهدات عظیم این ملت دلاور را طی صد و اندی ساله ی اخیر به سخره بگیرم وآنان را گله خطاب کنم ،اگر چه خصلت رفتار گله ای به دلیل تداوم استبداد در این مرز وبوم ،حد اقل در نا خود آگاهی بسیاری از ما جاخوش کرده اما تلاش های فردی وجمعی عظیمی صورت گرفته ومی گیرد تا رفتار گله ای- رعیتی متاثر از استبداد دیر پا را به سطح آگاهی خود آورده وبه آسیب شناسی آن بپردازیم. تمام حرف من این است که نمیتوان ونباید جهان سرمایه داری واقعا موجود وخصلت سلطه گری بی رحمانه اش را ندیده گرفت وهمچون نظریه پردازان حتی منتقد مدرن آن ،خوش بین بود واحیانا دل بست که بستیم و هر بار درب و داغان تر از قبل ناچار شدیم دست به اهتمامی کمر شکن زده تا شاید بتوانیم بر روی پای خود بایستیم .اگر چه دیگر در این زمانه طرح اقتصادصد در صد ملی بی معناست که یقینا به دلیل در هم تنیدگی اقصا نقاط جهان چنین است،اما حتما راه کار هایی منصفانه وجود دارد وباید که وجود داشته باشد، که در صورت جدی گرفتن نقش پایه ای اقتصاد ملی البته در تعریف امرو زی اش در جهان تا این اندازه به هم تنیده، در توسعه ی مدرنیته ی واقعی ،بتوان معضل واقعا موجود اقتصاد را به سوی گشودکی پیش برد تا از این طریق بر بازگشت و بقائ استبداد،دهنه زد.در این مسیر هر گونه خوشبینی وتوسل به خوش اندیشی دیگران برای ماامری بیهوده وبی معناست.
تخم مرغیات+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ساعت 0:30 شماره پست: 140
دیشب شوجی تا اومد خونه با هیجان گفت میدونی چی شده؟گفتم:نه،چی شده مگه، اینقده خوشحالی؟ .گفت :بعد از ظهر که رفتم یه سری به باغچه بزنم ،درست پشت در ،همون جایی که تو می گفتی گل های اینجا چقدر قشنگ شدن هفت تا تخم مرغ پیدا کردم.گفتم نبردی که بدی به همسایه .گفت نه برای چی بدم به اونا.تا مرغاشو نواز لونه در میارن ،هنوز چند دقیقه نگذشته راه می افتن میان این طرف فنس وتا بخوای می گردن وباغچه ی سبزی رو به هم می ریزن.راستی تو میدونستی که مرغ عاشق شاهی یا همون تر تیزکه.گفتم نه چه جالب.بعد ادامه دادم که:راستشو بگو با تخم مرغا چی کار کردی؟گفت:شش تاشو بر داشتم که جمعه بریم املت درست کنیم ویکیش رو هم گذاشتم همونجا بمونه که مرغا بازم بیان تخم کنن.منم در حالی که از خوشحالی دستامو به هم می مالیدم گفتم بیخود نمیگن که:
تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
گفتم: بوته های انگورارو که یادته.پارسال یه عالمه انگور آورده بودن وبیشترشم افتاده بود اونور فنس تو باغ اونا.گفتن بیاین بچینین و ببرین .اما تو گفتی چون اومده اون طرف پس مال شماست.نوش جونتون.خوب این تخم مرغا هم مال ماست.گفت پس چی که مال ماست.اگه دوست ندارن جلو مرغاشونو بگیرن نیان تو باغچه ی ما.اینجا روزی میخورن و همینجا هم تخم می کنن.
اما من مطمئنم اگه نبرده ونداده باشه روز جمعه حتما این کارو خواهد کرد.باید برای املت از خونه تخم مرغ بر دارم.
**************************
این داستان تخم مرغی رو هم یکی از دوستامون برامون تعریف کرده که من براتون میگم:
میگفت یه سال اوایل بهار چند تا مرغ گرفتم به امید تخم مرغ.براشون گوشه ی حیاط لونه درست کرده بودم وروزها درشون می آوردم بیرون که بگردن وبخورن وتخم کنن.مرغا همه ی این کارارو می کردن اماا ز تخم گذاشتنشون اثری نبود با این که اداوسرو صدای تخم کردن رو هم در می آوردن.
بعد دو ماه دیدم که ای بابا ول معطلیم و اینا مارو سر کار گذاشتن وفقط می خورن وهیچ خیری ندارن.یه روز مرغارو بردم وکلکشون رو کندم وتمام.
بعد از مدتی روزی یکی از همسایه هامون اومد دم درو وگفت: اون فرغونتون رو چند روزی به ما قرض بدین که لازمش داریم. ماهم که فرغون رو مدتها بود که گوشه ی حیاط به حالت نیمه خوابیده روی تلی از خاک گذاشته بودیم وجون بهش احتیاج نداشتیم اصلا یادمون رفته بود که همچی چیزی داریم،گفتم باشه ورفتم که فرغون رو بیارم.تا فرغون رو بلند کردم ، دیدم یک عالمه تخم مرغ اون زیر رویهم تلمبار شده.
***********************
این آخرین قصه رو ممیش یکی از دوستای قدیمی ما که از کانادا اومده بود تعریف می کردو می گفت:
بچه که بودم سیرمونی نداشتم وهمیشه گشنه بودم.بیچاره مادر خدا بیامرزم از دست من عاصی شده بودو دیگه نمیدونست که خوراکی هارو کجا قایم کنه.منم تو خوراکی ها از جمله عاشق تخم مرغ بودم وتا مرغای خونمون تخم می کردن من حسابشون رو می رسیدم .از همه بدتر این که بعضی وقتا اونقدر کم طاقت می شدم که هر کدوم از مرغا رو که گیر میدادن می گرفتم وبا فشار دادن شکمش تخم مرغ رو بیرون می آوردم و همونجامی خوردم.یه روز نزدیکی های عید دنبال یکی از این مرغا کردم وتا گرفتمش از دستم در رفت ورفت تو مطبخ گوشه ی حیاط و منم دنبالش.تا دید دست بر دار نیستم پرید رفت تو تنور که من هم پریدم اون تو .
خدایا چی می دیدم !!یک عالمه آجیل وشیرنی عید، که مادرم از دست من اون هارو توتنها جایی که مونده بود وحد سش رو هم نمی زد که من پیداشون کنم قایم کرده بود.طی چند روز ،همه ی اون آجیل وشیرنی هارو خوردم وعید اون سال رو به کام خدا بیامرز مادرم که وقتی فهمید از حال رفت وچند روزی هم مریض شد ،تلخ کردم.یه جورایی دیوونه+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 ساعت 1:14 شماره پست: 139
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:36 توسط قندیل
|