جمعه گذشته از صبح رفتیم باغچه.خیلی سرسبز و قشنگ شده و شوجی هم واقعا زحمت می کشه.فعالیت تو باغ بزرگترین لذت زندگیشه و از هر فرصتی برای سرکشی وکار تو باغ استفاده می کنه با این که خیلی خسته میشه ولی خوشحاله.بخصوص زمانی که کسی از باغچه ودرختها واون حوض آبیِ آبی که همه استخر صداش میزنیم،تعریف می کنه قند تو دلش آب میشه.منم این جور مواقع می بندمش به چایی واونم هیچ وقت دست منو رد نمی کنه.
طرف های عصر شوجی دراز کشیده بود و چرت میزد ومنم که اصلا گرسنه ام نبود همین طوری بیخودی بلند شدم یه بسته چیپس و یه کاسه ماست آوردم ودر حالی که لم داده بودم واز این همه زیبایی لذت میبردم ،شروع کردم به خوردن چیپس و ماست. زمانی به خودم آمدم که دیدم "ته هردو شون "رو بالا آورده ام ومهم تراینکه متوجه شدم در همه ی این مدت به طیبه فکر می کرد ه ام.
با طیبه تو یه خوابگاه بودیم.از اون دخترهای شمالی زرنگ وسخت کوش بودو حقوق قضایی می خوند .من زودتر درسم تموم شدو اون خورد به انقلاب فرهنگی وبسته شدن دانشگاه ها وبعدشم هر کاری کرد دیگه اجازه ندادن درسشو تموم کنه و اونم که تو اون فاصله با یه پسر تبریزی که از قضای روزگار هم رشته وهمکلاس شوجی بود ازدواج کرده بود و چاره ای نداشت جز سازگاری با روزگار بد کردار.دو تا پسر داشت و وضع مالی خوبی نداشتن و از روی ناچاری به قول خودش با تشویق من رفت خیاطی یاد گرفت وهم لباس می دوخت وهم یه نیمه آموزشگاهی راه انداخته بود وخیاطی یاد می داد.
تا اینکه به این همه راضی نشد ودو مرتبه شروع کرد به درس خوندن این بار تو پیام نور.تو سه سال لیسانسش رو گرفت وشاگرد اول شدو بلا فاصله فوق لیسانس دانشگاه تهران قبول شدو با چند تا از استادها شروع به کارو تحقیق کرد ونظر مساعد یکی از اون هارو جلب وجذب کرد ورفت سر کار واونقدر کار درست بود که استخدام رسمی شد در سن بالای چهل سال.وتازه مشکلاتش اما این بار از جنس دیگه شروع شد ه بود..تو اون چند سال تحصیل مدام در حال رفت و آمد از تبریز به تهران وبرعکس بود.زمانی هم که استخدام شده بود ویه اتاق تو تهران گرفته بود هفته ای یه بار میرفت تبریز.شوهرش گفته بود اگه این هفته ای یه بار رو نیای یه زن دیگه می گیرم و با این حرفش هم اون بیچاره رو این همه راه می کشید تبریز و هم این که به هر بهانه ای پولاشو ازش می گرفت و اونم شده بود یه بره تو دستای شوهرش که یه جورایی از همان اول تن پرور بود ونه در آمد درست وحسابی داشت نه کار به درد بخور، اما تا بخواهی مرد بود.رفته بود مدیریت دولتی و مثلا فوق لیسانس گرفته بود وعشق دکتری داشت.
حالا همه ی اینا چه ربطی داشت به "چیپس و ماست" که موقع خوردنشون من همه اش تو فکر و خیال طیبه بودم.
دوسه سال پیش بود که یه شب طیبه زنگ زد و با هم حرف زدیم.اونجا بود که فهمیدم رابطه اش با شوهرش بد جوری شکر آبه واونم خیلی داره اذیتش می کنه.همون موقع باخودم گفتم بذار از هردوتا شون بخوام بیان پیش ما تا هم دیداری تازه بشه وهم شاید بتونیم کمکی به اوضاع واحوال خرابشون بکنیم.قبول کرد وهفته ی بعد پنج شنبه اون از تهران وشوهرش هم از تبریز اومدن پیش ما. یکی از پسراشون ازدواج کرده بود و اون یکی هم پزشکی می خوند تو ارومیه.بنا بر این خیالش ازطرف بچه ها راحت بود.شام که می خوردیم به نظرم اومد طیبه رفتارش تو غذا خوردن شبیه آدماییه که مدت مدیدیه گرسنگی کشیدن و تازه به یه وعده غذا رسیدن.با این که همیشه زن لاغر اندامی بود انگار این بار لاغریش توام با سوء تغذیه بود.
از این که این طوری در باره اش فکر می کردم ،همزمان خودم روهم سرزنش می کردم که این دیگه چه جور خیال پردازیه.تا این که بعد شام در حالیکه یه گوشه نشسته بودیم ومشغول صحبت بودیم خودش به گرسنگی مزمنش اشاره کرد وگفت :مدت هاست که یه وعده غذای درست وحسابی نخورده ام چون هم کارم خیلی زیاده وهم این که این لعنتی هرروز یه بازی در میاره وبا انواع تر فندها ازم پول می گیره به بهانه ی بچه ها.می گفت میتونم غذای خوب بخورم ولی نه وقتشو دارم ،نه تو اون یه دونه اتاق جا برای درست کردن غذا و تازه تمام تلاشمم اینه که یه پولی جمع کنم تا بتونم پول پیش یه خونه معمولی رو تو تهران جور کنم و شاید یه جورایی به زندگی ام سرو سامون بدم.
پرسیدم خوب چی می خوری به هر حال؟ گفت بیشتر مواقع غذای من ماست و چیپسه.
فردای آن روز بعد نهار زمانی که مسیر صحبت به مشکلاتشون کشیده شد شوهرش به این موضوع که من می دونستم وشوجی خبر نداشت اشاره کرد وگفت من با کار کردن طیبه تو تهران مشکلی ندارم اما بهش گفتم برام تهران تو شرکتی جایی کار پیدا کنه ،وگرنه اگه وضع همین طور ادامه پیدا کنه من ناچارم که یه فکری برای تنهایی خودم بکنم.
طیبه هم می گفت که نه میتونه کار براش پیدا کنه ونه دیگه توانایی وتحمل این رفت و آمد های بی معنی وبیهوده ی هفتگی از تهران به تبریز رو داره.
وبعدشم کلی حرفای با ربط وبی ربط زدن، که مثلا شوهرش می گفت علاقه ی زیاد ی به ادامه ی تحصیل اونم تو اون سن داره وآرزوهای متعدد در سرو ازاین قبیل حرفها..... به نظر من می اومد که به هیچ صورت نمی خواست به خیال خودش از زنش کم بیاره.
عصر همون روز بعد رفتن اون دوتا البته هر کدوم به یه طرف ،شوجی که از همون بعد از ظهر کلی عصبانی شده بود از من خواست که دور اونارو خط بکشم وکاری به کارشون نداشته باشم.بیشتر از همه از تهدید به ازدواج مجدد شوهر طیبه وبی چشم ورویی اون ،شوکه شده بود.
چند ماه بعد این ماجرا یه شب طیبه در یک تماس تلفنی به من گفت که بالاخره به شوهرش کمک کرده واونو فرستاده هند برای ادامه ی تحصیل و گرفتن دکترا.بعد اضافه کرد به جهنم، فعلا چهار پنج سالی ازم دوره وشرش کم شده وخیلی هم خوشحالم وحالمم خوبه و دنبال یه خونه هستم که رهن کنم وشاید اگه خدا بخواد همین جا درسمو ادامه بدم،بدون مزاحم.شوجی راست می گفت هر جفتشون یه جورایی دیوونه بودن.
سروش
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389 ساعت 20:17 شماره پست: 137
درست متوجه شده اید منظورم خودِ خودِ دکتر سروشه.اما اجازه بدین اول یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم.می دونید که دست به تعریفم خوبه وباور کنید از اون وقت که نوشتن تو وبلاگ رو شروع کردم درست از همون روزهای اول مثل مردایی که تو سن بالا ازدواج می کنن وبعد هر روز هر روز افسوس می خورن که چرا زودتر از دواج نکردن،منم مدام با خودم میگم که چرا زودتر دست به این کار نزدم. البته تا بخواهین پراکنده نویسی کرده ام که خیلی هاشم سفارشی بوده اند اما هیچ وقت برای دل خودم ننوشته بودم تا همین پار سال.امیدوارم نگین که خوب حالا خیلی هم تحفه نمی نویسی.حالا اگرم گفتین عیب نداره جواب من به شما این خواهد بود که ،اونایی که دیر ازدواج می کنن وبعد افسوس می خورن مگه قراره به سر کی گل بزنن.جز این که فقط به این فکر می کنن که ازدواج خوبه .وحالامن هم میگم نوشتن خوبه وقرار هم نیست با نوشته های من حتی یه وجب خاک زیر و رو بشه چه برسه به زمینی به وسعت یه میدون گاه.بگذریم وبریم سر فرع مطلب تا برسیم به اصلش.
یه روز که شب قبلش برف زیادی باریده بود -از اون برفا که قد یما زیاد می بارید- تو حیاط مدرسه به تنهایی مشغول قدم زدن بودم که ،یه دفعه چشمم افتاد به یه یک تومنی که بد جوری تو آفتاب درخشان دم ظهر خود نمایی می کرد.از دیدن اون یک تومنی هوش از سرم پرید.باخودم فکر میکردم عجب آدم خوش شانسی هستم.اینور واونور رو نگاه کردم ودیدم هیشکی متوجه من نیست پس به سرعت خم شدم وسکه رو بر داشتم وراه افتادم طرف کلاس.این که چه به من گذشت تا زنگ خورد بماند ،اما بزرگترین کلنجار فکری من این بود که چگونه کلک این پول رو بکنم .تا فردا صبح که تو راه مدرسه بودم به هیچ نتیجه ی قابل قبولی نرسیده بودم.هرطور که نقشه می کشیدم به نظرم به شد ت گناه آلود می اومد.
تا این که درست زمانی که از کنار بقالی نزدیک مدرسه رد میشدم چشمم افتاد به کیسه ی پر از آلبالو خشکه که در تمام کودکی ام حسرت خوردنش رو داشتم ولی از بس به ما سفارش کرده بودن که لب به این قبیل آشغالها نزنیم ،من هم جرئت نمی کردم که نزدیکشون برم.یه دفعه فکر بکری از سرم گذشت ورفتم وهمه ی اون یک تومنی رو آلبالو خشکه خریدم وگذاشتم تو کیفم.نگین که مگه با یک تومن چقدر آلبالو میدادن .همین قدر بگم که لوبیا چیتی کیلویی یک تومن بود.این که چرا یادم مونده اصلا نمیدونم.اون روز چون هوا خیلی سرد بود تا رسیدم مدرسه یکراست رفتم تو کلاس.دل تو دلم نبود ودیگه طاقت نداشتم بیشتر از این صبر کنم.بنا بر نقشه ای که کشیده بودم پاکت ِکاغذی پر از آلبالو رو گرفتم تو دستم وراه افتادم به یک یک بچه ها تعارف کردم به شر طی که بیشتر از یکی بر ندارن.بعد از این که همه بر داشتن خودم نشستم ده بیستای باقی مونده را بدون هیچ احساس گناه وعذاب وجدان وبا خیال راحت نوش جون کردم .
دکتر سروش اخیرا نامه ای به آیات عظام نوشته واز آنان خواسته که حالا که توانایی ایستادن مقابل ظلم وجور را ندارید ویارای هیچ مخالفتی از جانب هیچ یک از شما نیست ،چرا دستجمعی دست به مهاجرت نمی زنید تا از این طریق اولا حوزه ها را بی رونق کنید ، دوما پشت این حکومت جائر را خالی کنید، وسوما بلند شین برین نجف وکربلا تا با هم بنشینیم و اساس یک حکومت اسلامی وانقلابی را بریزیم ومردم را از این بد بختی ،اسلام را از نابودی ومملکت را از فرو پاشی نجات دهیم.
تا حالا که دارم این متن رو می نویسم جایی ندیده ام که کسی به این خواسته لبیک گفته باشد.اما همین دیشب سروشی غیبی رو شنیدم که داشت ندا میداد ومن با این که با تمام وجود گوش می کردم اول نمی توانستم هیچ چیز بفهمم، ولی به تدریج که دقتم بیشتر شد احساس کردم که آوایی را به صورت دستجمعی می شنوم با این مضمون:
نون اینجا آب این جا کجابریم به ز این جا یا شایدم بعضِ این جا
به پسرم میگم ایشالا رفتی سر خونه و زندگیت دست زنت رو نمی گیری هی زرت وزرت بلند شی بیای خونه ی ما.میخوایم یه مدت من وبابا حال کنیم.
میگه نه اینکه حال نمی کردین.ما که ندیدیم شما دوتا جز حال کردن کار دیگه ای بکنین!!
میگم به قول مادر که تازنده بود همیشه میگفت:
هر چیزی تازه اش زن وشوهر کهنه اش
کار گِل
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389 ساعت 22:35 شماره پست: 135
امروز بیست سال مداوم حق التدریسی (کارِ گِل با اون پشتکارو حساسیتی که من داشتم) در مراکز آموزش عالی رو بوسیدم وگذاشتم کنار.البته این یک هفته کلاسامو میرم وبای بای.با این حساب از زیر فشار نبوده ونداشته ی پرستیژ خلاص شدم ،خلاص.
بنا بر این یه جشن کلامی گرفته ام وخودم به خودم اجازه داده ام کمی بی اد بانه حرف بزنم وچقدر هم خوبه.
صبح که رفته بودم حیاط تا کمی ویتامینِ د بگیرم چشمم افتاد به در خت خرمالوی گوشه حیاط که درخت خرمالو نگو تو بگو "چوبِ گوسفند" دراز ونازک ونازنازی و بی بار وبی عار.
اون قدیما یه سال نمیدونم برای چه منظوری ، چند ماهی یه دونه گوسفند تو حیاط دراندشت قدیمی خونمون نگه داشته بودیم ومهینی هم شده بود پرستار شبانه روزیش.دائم مشغول غذا دادن و ور رفتن وناز ونوازش کردنش بود ومدام قربون صدقه اش می رفت.تنها کسی هم که بعد از سر بریدن اون حیوون زبون بسته یک روز تمام گریه کرد ولب به گوشتش نزد مهینی بود.
یه روز وحیدی که خیلی کو چولو بود باسر و صدا ودر عین حال تعجب زده پرید تو اتاق وگفت :مامان پاشین بیاین ببینین گوسفند چوب در آورده.ما هم که نمی دونستیم جریان چیه بدو رفتیم تو حیاط و برای اولین بار چوب گوسفند رو دیدیم و اون روز همه،تا شب خندیدیم.
*********************
خیلی سال پیش که من کلاس سوم ابتدایی بودم ومهینی کلاس اول، آقا جون خونه خرید و ما وسط های سال تحصیلی اثاث کشی کردیم و رفتیم خونه ی جدید.نمی دونم کار نامه ی مارو مدرسه مون نداد یا اصلا کسی دنبالش نرفت تا مارو به یه مدرسه ی نزدیک خونه ی تازه منتقل کنه ،هرچی که بود ما هرروز با پای پیاده با یک کیف بزرگ وسنگین، در حالی که من چون ۹ سالم بود باید چادر سر میکردم اما مهینی که یک سال و نیم کوچکتر بود معاف بود،از این سر شهر می رفتیم اون سر شهر و بر می گشتیم.این سیر اجباری برای هر دوی ما منبع کشف وشهود های فراوانی بود.فقط خدا میدونه که هرروز هم در رفت وهم در برگشت دوتایی چه مد ت پشت ویترین شیرینی فروشی حاج محمد قناد که خیلی هم معروف بود_ ونون خامه ای های گنده ی گنده و چقدر خوش مزه اش که هیچ گاه در تمام کودکی موفق نشدم یه دونه کاملش رو بخورم نه این که نمی تونستم بلکه بهم نمیداد ن که من اشتهای سه چهار تای اونو یه جا داشتم _ وا یمیستادیم ونگاه میکردیم وخیال بافی می کردیم.
روزی از روزها هنگام بر گشت از مدرسه درست سر تقاطع سعدی به طرف بازار دیدیم که چند تا مردبه همراه چند تا خر حالا یا مشغول استراحت بودن یا این که منتظر بار ویا هر چی، ایستاده بودن وصحبت میکردن وخلاصه سرشون گرم بود. من یه دفعه متوجه یکی از خر ها شدم که سخت آرام ومتفکر مشغول خیال پردازی بود.آن روز جنس خیالاتش رو نمیتونستم حدس بزنم ،امروز شاید. به هرحال چیزی که آنروز جلب توجه من ومهینی رو کرد چوب که چه عرض کنم باطوم هرگز ملاحظه نشده ی این خر خیال پرداز بود که بقدری برای هر دوی ما جالب بود واز دیدنش به وجد آمده بودیم که تصمیم گرفتیم جلوتر رفته ومنشا این همه عظمت رو از نزدیک وبا دقت ملاحظه کنیم.خر چنان آرام بود که به نزدیک شدن ما دوتا هیچ واکنشی نشون نداد وما هم از دیدن رفتار متین خرانه جرئت مضاعف پیدا کردیم و دوتایی درست وسط چهار دست وپای خر دراز کشیدیم ومشغول سیر وسیاحت بودیم که ناگهان با صدای نخراشیده ی یکی از خربانان به خود آمدیم وبه سرعت خودمون رو کشیدیم بیرون وسر پا ایستادیم. این که صاحب خر چه گفت وما چه کردیم هیچ چیز دیگه ای در خاطرم نیست .
پ.ن-مامان جون که پیشم بود نمیدونم چه صحبتی پیش آمد که این خاطره به یادم آمد وتعریف کردم وکلی با هم خندیدیم.
مامان جون درست نه روز پیشم بود وماجراها داشتیم با هم .اما قبل از همه یه جریانی رو باید تعریف کنم تا حال وهوا دستتون بیاد.ولی قبل تر از اون حالا که فکرشو می کنم بهتر می فهمم که چقدر کله شق بودم و چقدر اذیتش کردم به خاطر همین کله شقی.من اولین بچه مامان جونم هستم وخوب تو زمانه ی ما، من در واقع صاحب بزرگترین شانس زندگیم هم بودم و اونم این بود که برادر بزرگتر نداشتم ،از بس که هم کلاسی هام مخصوصا دوره ی دبیرستان دلشون خون بود از دخالتها وامر ونهی ها وهزار بدبختی دیگه ای که برادر هاشون سرشون در می آوردن.بنا بر این من نوه ی از هر دو طرف ملا نه زیر بار نماز خوندن رفتم ونه حجاب. بدتر از همه اینکه عاشق کتاب خوندن بودم وهمه شم دور از چشم مامان جون.حیوونی مامان جون چقدر تلاش کرد وهنوز هم می کنه که کمی منو آدم کنه،ولی شدنی نیست.وقتی گیر میده من با این سن میشم یه دختر بچه ی لجباز که بیا وببین.جالا این هشت نه روزی چه داستانی داشتیم ما مادر ودختر..
دم دمای انقلاب یه روز که از تهران بر گشته بودم خونه دیدم اثری از کتابهای عزیزم که ردیف توی تاقچه بود، نیست.شستم خبردار شد که ماجرا به این سادگی ها نیست.بلافاصله در حالی که درست در لبه های جنون قرار داشتم سراسیمه رفتم واز مامان سراغ کتابامو گرفتم واونم خیلی راحت انگار که تمرین کرده باشه گفت:هر چقدر گفتم این کتابارو ببر وسر به نیستشون کن وخودت رو تو درد سر نیانداز ،گوش نکردی ومنم کلکشون رو کندم. دختر جان این کتابا که تو داشتی یکی از یکی خطر ناکتر بودن و.....من دیگه هیچ چیز نمی فهمیدم.یادمه اونقدر بالا پایین پریدم واونقدر خودمو به درو دیوار کوبیدم که از حال رفتم.
من هنوز هم نفهمید ه ام که مامان جون با کتابای من چه کار کرد.هیچ وقت هم حقیقت ماجرا رو برام نگفت.اما.....از اون تاریخ بارها وبارها در هر موقعیت ویژه مثلا زمانی که داشت می رفت مکه یامثلا وقتی که سکته کرده بود وبد حال بود یا هربار که میره آمریکا ویا حتی مشهد ،نمی دونید با چه زبانی از من معذرت میخواد وحلالیت می طلبه.هر چقدر هم میگم مامان جون بی خیال،اینقدر خودتونو اذیت نکنین،من حتی تو اون شرایط حمله ی عصبی هم وضعیت شما رو می فهمیدم و درک می کردم،گوشش بدهکار نیست که نیست.
بهش می گم مامان جون ببینید همین الان من چقدر کتاب دارم که خیلی از اونایی که داشتم با ارزش ترن وباور کنید این حرکت شما تاثیر ماندگار ومخربی روی من نذاشته ومن اصلا از شما دلگیر نیستم و از رو ی این قضیه هزار سال گذشته ، اماانگار فایده ای نداره.
میدونید چی بهم میگه ،میگه :نسرین جان منو ببخش ،اما ازت خواهش میکنم حالا که تو این همه کتابای جورواجور می خونی قرآن رو هم بخون.رفته برام قر آن منظوم گرفته ومیدونه شعر دوست دارم. رفته تر جمه وتفسیرقرآن بهاءالدین خرمشاهی رو که فامیلشه گرفته،ومدام میگه قو ل بده که از قر آن غافل نشی،منم میگم چشم.
پ.ن –با همه ی این حرفا اصلا فکر نکنید مامان جون بدیه ها .فقط کله شقه.فکر کنم به من رفته باشه. اونقدر این چند روز بهمون خوش گذشت .
آن سال ها آخرین قسمت
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 ساعت 0:36 شماره پست: 133
دایی جان گفت.اینجا مرسوم است که پسر و دحتری که تصمیم به ازدواج می گیرند وهم چنین اطرافیان آنها از فامیل تا جمع دوستان شب عروسی قبل از این که وارد محل جشن، حالا میخواهد هر مکانی که باشد بشوندبا کوبید ن ظرفی شیشه ای -هرچه که باشد-به زمین وشکستن آن ها در واقع به دنبال بیان این موضوع هستند که این شیشه ها همه ی ماجرا های زندگی این دونفر قبل از ازدواج است که با انجام این رفتار سمبلیک حکم به بیرون راندن آن ها از زندگی تازه شکل گرفته شان،می دهند.این دو با پذیرفتن موقعیت جدید نشان می دهند که رو به آینده دارند وگذشته ی هردو وماجرا هایش مربوط به گذشته است ونقشی در حال و آینده ی آنان ندارد.
با خودم فکر کردم یعنی از این قشنگ تر وسبک بال تر هم می شود وارد یک زندگی سالم وسازنده شد.؟این یعنی به رسمیت شناختن حتی خطا وپذیرش آن، ودر عین حال دور شدن از اثرات مخرب آن.هر چه که بودیم وهر برنامه ای که داشتیم به کنار ،حالا دست به دست هم می دهیم وزندگی خود را می سازیم.همان وقت به نظرم آمد که در این آغاز زیبا چه قدر آرامش نهفته است واصلا چه نیازی به دروغ.
جشن هم چنان ادامه داشت وحد اقل دور آن میز بزرگی که من نشسته بودم هر بار یکی از دوستان وهمکاران گیزلا جوک یا ماجرایی را تعریف می کردو به دنبال آن صدای قهقهه بود که فضا را پر می کرد.از دایی جان خواستم یکی دوتا از آن ها را ترجمه کند که کرد و به نظرم خیلی بی مزه آمد.یک بار هم هنگامی که از انتهای میز یکی از خانم ها بلند شد که احتمالا به دست شویی برود که با نوشیدن آن همه آب جو احتمال قریب به یقین بود، نمی دانم عمدا ویا سهوا خودش را به بهانه تنگی مسیرعبور از پشت میز ،تو بغل یکی ازاقایان همکارش انداخت که بقیه خیلی به این ماجرا خندیدند.
راستش یادم نیست که چرا من شکمو ،غذا یی یا چیزی نمی خوردم ،شاید دلیل اصلی این بود که خوب روی میز جز نان وآب جو چیز دیگری نبود ومن هم -تا خیلی بعد ها -لب به آن نمی زدم.خلاصه همین طور که مشغول تماشا وصحبت با دایی جان بودم مرد نسبتا جوانی از همان آدم های دور میز که بلند شده ورفته بود موقع بر گشتن در حالیکه یک دستش بشقاب پر از سالاد الویه ودست دیگرش یک لیوان کوکا بود آمد وآنها را گذاشت روی میز درست مقابل من.آنقدر ذوق زده شده بودم که بلا فاصله ازش تشکر کردم واز دایی جان پرسیدم که چرااین کارو کرد ؟گفت احتمالا عاشقت شده.منم گفتم دست وردار واقعا چرا ؟گفت برای اینکه این آقا دوست گیزلاست واز رسم ورسوم ما ایرانی ها باخبره ومیدونه که مثلا تو مشروب نمی خوری ودر ضمن اهل تعارف هم هستی به همین دلیل خواسته برای خوش آمد واحترام به تو این طوری اظهار محبت بکنه.
بعد از پایان جشن دفتری را که برای نوشتن حالا یک متن ادبی ویا شعر ویا امضا بود را هر سه نفر امضا کردیم وبه خانه بر گشتیم.راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم که در حالیکه موقع آمدن گیز لا رانندگی میکرد،اما هنگام بازگشت او مست بود ودایی جان با چه محبتی زن مست خودش را صندلی عقب در واقع خواباند وخودش رانندگی کرد. در حالی که لب به مشروب نزده بود.
یک هفته ای از ورود من به آلمان گذشته بود ومن، کم کم داشتم ازبهت وحیرت حضور در یک جامعه ی مریخی بیرون می آمدم و خودم را پیدا می کردم.تو این خود پیدا کردنها تا اندازه ای با گیزلا (همسر آلمانی دایی جان )هم اخت شده بودم وتوانسته بودم رابطه ی نزدیکتری با او بر قرار کنم.تا اینکه با خبر شدم که هردوی آنها فرداشب به جشن عروسی دعوت شده اند که از قضا هم عروس وهم داماد از همکاران گیزلا هستند واو هم از این فرصت استفاده کرده واز من خواست تا با آن ها به این عروسی بروم و از نزدیک شاهد مراسم ازدواج از نوع آلمانی آن باشم.گیزلا قبل از انقلاب چند باری به ایران آمده بود و ناظر بسیاری از مراسم رایج از عروسی گرفته تا عزابودو در همین رفت وآمدها تا حدودی هم یاد گرفته بود فارسی حرف بزند.
من که از این دعوت خوشحال شده بودم پذیرفتم که همراهی شان کنم.فردای همان روز باپوشیدن پیراهنی به نظر خودم مناسب ونه لزوما شیک اعلام آمادگی برای رفتن به عروسی کردم که با تذکر گیزلا که به فارسی می گفت :نه این لباس رو نپوش چون سردت میشه وسرما میخوری نا خود آگاه حواسم رفت به طرز لباس پوشید نش ودیدم تنها یک بلوز معمولی با شلوار لی پوشیده است وکاپشنی هم تو دستش است.تعجب کردم که این دیگر چه جور لباس پوشیدن برای رفتن به عروسی است.در هرصورت لباسم را عوض نکردم اما برای مبادا ژاکتی را که داشتم با خودم برداشتم.هنوز از در بیرون نیامده بودیم که دایی جان یک شیشه ی مربای نسبتا بزرگ اما خالی را به دستم داد و تا خواستم که بپرسم منظورش از این کار چیست گفت:راه بیافت.،اون جا که رسیدیم معلوم میشه.
مکانی که جشن در آنجا در حال برگزاری بود به نظر جایی شبیه به یک مکان مسطح بود که در گوشه ای از خیابان ویا کنار میدان کوچکی قرار داشت که بازدن دیرک وبا پوشاندن آن با برزنت تبدیل به سالنی نسبتا بزرگ شده بود. ما قبل از این که وارد چادر بشویم نخست کنار خرده شیشه هایی ایستادیم که در حالی که روی هم تل انبار شده بودند مقدار زیادی هم شیشه ی خردشده در اطراف پراکنده شده بود ،اما تمام این قسمت با حصاری کوتاه محصور شده بود..دایی جان با اشاره به شیشه ای که در دستم بود گفت:شیشه رو بیانداز رو خورده شیشه ها .من که از کل ماجرا بی خبر بودم شیشه را به آرامی انداختم وآن هم در حالیکه چند تا قل مختصر خورد سالم وسر حال روی تل خرده شیشه ها از حرکت باز ماند.من که همچنان گیج ماجرا ایستاده بودم وبه این صحنه نگاه می کردم صدای دایی جان را شنیدم که گفت:برو تو هم با آون شیشه پرت کردنت،این که نشکست.شیشه نشکسته بود اما من احساس سر شکستگی می کردم.در دلم به این همه چلمنی و بی دست وپایی خودم لعنت می فرستادم ، در ضمن کفرم گرفته بود که چرا در حالیکه پرسیده بودم این شیشه خالی برای چه کاریه هیچ توضیحی به من نداده بودند.
وارد فضای بسته که شدیم بوی کباب به مشامم خورد با خودم گفتم: آخ جون پس بساط کباب خوری بر پاست. اما از کباب خبری نبود . تعدادی سوسیس که روی تور سیمی بر روی اجاق گاز در حا ل برشته شدن بود بوی کباب را به اطراف می پراکند ودوسه تا دختر وپسر جوان هم دور اجاق به حال انتظار ایستاده بودند.کمی آن طرف تر ظرف بزرگی پر از سالاد الویه قرار داشت ودرست کنار سالاد بشکه ی نسبتا بزرگی بود از آن هایی که من بعدا فهمیدم پر از آب جوست وآنقدر وجود این بشکه ها برای آلمانی جماعت حیاتی است که هیچ جشنی بدون آن نه بر گزار می شود ونه رسمیت می یابد.
همه ی محوطه ای که مخصوص نشستن مد عوین بود پر از میز ونیمکت هایی بود که معلوم بود از مدرسه ای یا جایی به امانت گرفته بودند.موسیقی ملایمی هم در حال پخش شدن بود . این جشن واین آدم ها با آن طرز لباس پوشیدن آن همه ساده ،هیچ شباهتی با آن چه که من تا آن موقع دیده بودم نداشت.با این همه بسیار مشتاق دیدن عروس وداماد بودم که ظاهرا پیدایشان نبود.گیزلا بادیدن تعدادی از دوستان وهمکارهایش که دور میز بزرگی نشسته بودند به طرفشان رفت وبعد از چاق سلامتی در حالیکه به ما اشاره می کرد، کنارشان نشست وبرای ما جا باز کرد وماهم نشستیم. روی میز چند تا سبد پر از نان گرد وکوچکی بود که دایی جان می گفت که آلمانیها عاشق این نان هستند و معتقدند کمتر چیزی به خوش مزگی این نان هاست زمانی که با آب جو خورده می شود.
تازه داشتم دور واطراف وآدم های دور میز را دید می زدم که دختر و پسر جوان وبلند بالا وخوش اندامی را دیدم در حالی که هردو بلوز وشلوار لی ساده ای پوشیده بودند،به طرف میز ما می آمدند.با نزدیک شدن آنها همه آدم های دور میز بلند شدند وشروع کردند به دست زدن ومن از آنجا فهمیدم که این دونفر همان عروس ودامادی هستند که من به دنبالشان می گشتم.گیزلا مرا به آنها معرفی کرد وهردوشان به من خوش آمد گفتند.روی میز پراز لیوان های بزرگ آب جو بود وآدم های دور میز هم درحالی که بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند،همزمان به آرامی نان و آب جو می خوردند.
من که هنوزهم تو خماری نشکستن شیشه ی خالی مربایی بودم که پرت کرده بودم ،از دایی جان خواستم که برایم توضیح بدهد که جریان این خرده شیشه ها چیست.
پ.ن-توضیح دایی وباقی ماجرا تا بعد
آن سال ها
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 23:21 شماره پست: 131
تابستان سال شصت وپنج بود ومن هم به دعوت دایی وسطی که از خیلی سال پیش تو یکی از شهر های آلمان زندگی میکرد،برای اولین بار اقبال سفر به اروپا را پیدا کردم.سال شصت وپنج مثل اکثر سال های اون دهه ی پر از نکبت سال گندی بود.ما یعنی من وشوجی به هر دری زده بودیم با در های بسته ی جور واجوری روبرو شده بودیم.حس غم ویکنوع خفگی مداوم احساس غالب زندگی ما در آن روز ها بود.حسی همچون حس رانده شدگی از هر کجا وناکجا.
مدتی بود که به سر هردوی ما زده بود که مثل خیلی ها بکنیم وبرویم وپشت سرمان را هم نگاه نکنیم حتی اگر باد کلاهمان را به این طرف بیاورد.دایی وسطی هم که تنها یک بار بعد از انقلاب آمده بود چنان دماری از روزگارش در آورده بودند که گفته بود هرگز دوباره پایم را به این خراب شده نخواهم گذاشت وبه قول خودش هم عمل کرد تا چند سال پیش.
طبیعی بود که دراین سفر دل کندن از این آب وخاک، در د سترس ترین فرد هم او بود که باپیشنهاد مدبرانه مبنی بر این که بی گدار به آب نزنید وپل های پشت سرتان را خراب نکنید،قرار بر این شد که من نخست یک سفر اکتشافی را تجربه کنم وببینم آیا من وما اصلا آدم این کنده شدن وپشت پا به همه چیز زدن هستم یانه.سفری از همان آغاز پر از هیجان وروتین.آن روزها شبانه روز مقابل سفارت آلمان ولوله ای بود غیر قابل توصیف ومن که همیشه قهرمان بد شانسی در همه ی قرعه کشی های عمرم هستم چنان راحت موفق به گرفتن ویزا شدم که کل اهالی منتظر ویزا درون سفارت یک دقیقه کامل برای من خوشبخت دست زدند و شادی کردند.نشستن در هواپیماو همسفری با خیل خارج روندگان که از چنان دک وپزی بر خوردار بودند که کمترین حس من در مقابل آنان روستایی بودنم بود .حال واحوالی که بعد ها این حس غریب در همنشینی با آن همراهان را به زیبا ترین وجه در برنامه ی طنز مهران مدیری دیدم وبسیار لذت بردم از این همه هوشمندی.
از همان لحظه که پای در فرودگاه فرا نکفورت گذاشتم - با اینکه در فرودگاه مهر آباد شاهد رنج بسیاری ازمسافران به اقصی نقاط جهان بودم،رنجی ناشی از زیر ورو کردن بی رحمانه ی چمدان مسافران باکمال بی رحمی وبی حرمتی،که انگار شنیع ترین عمل ممکن را در خروج از کشور ورفتن به بلاد کفر را مرتکب می شدند،-دلم یک ذره شده بود برای ایران عزیز.من چنان ذهنم در گیر رفتار با هم وطنان در مام میهن بودم که هنگامی که مامور بلاد کفر به من میگفت که می توانم بدون هیچ مشکل از منطقه ی گمرک خارج شوم،قادر به هضم ودرک این رفتار نبودم. لذا درست در یک روز دو باره این حس که روستایی بیش نیستم ،به سراغم آمد .بس که خودم را آماده برای تحمل هر بی حرمتی کرده بودم.
با ورود به سالن انتظار، دایی وسطی را دیدم که خندان به سراغم می آمد وبه محض روبوسی گفت که چقدر خوشحال است که من نه تنها سالم وسر حال هستم که کمی هم چاقتر شده ام و بر خلاف تصور اوکه انتظار داشت مرا در شرایطی ببیند که از شدت سوءتغذیه در حال از بین رفتن هستم.او در حالی که می خندید گفت که باور کن خیلی خوشحالم چون تصور می کردم حالا که می بینمت باید یک عالم خرجت کنم تا قیافه ات را شبیه آدم ها کنم.من با این که می خندیدم هر گز نتوانستم که بفهمم که آیا این حرف ها شوخی بود یا جدی. که تشخیص آن نه از عهده ی من که تقریبا از هیچ کس بر نمی آمد.
پ.ن-شروع به نوشتن که کردم هدفم توصیف جشن عروسی بود که من یکی از مدعوین آن مجلس بودم در شهری به نام دارمشتات.ولی خوب احساس کردم که تو صیف حالات واحوالات آن دوره وزمانه پر بدک نیست وارزش نوشته شدن وبه تبع ثبت شدن را دارد.در مرحله ی بعد به ان خواهم رسید.