مارکس وانگلس ازدواج را در زمره ی قدیمی ترین قرار داد اجتماعی دانسته اند، وبر این باور بوده اند که  خیانت به همسر همواره به عنوان مقوله ای در کنار  از دواج وهمراه با آن ،در اشکال متفاوت وجودداشته است.این خیانت ازجانب مردان امری تاریخا رایج وقابل قبول از منظر اجتماع بوده،اما ازسوی زنان همواره مسئله تلقی شده است،که معمولا در صورت وقوع ،همواره این زنان بوده اند که درمعرض انواع مجازات،قرار می گرفته اند.

مارکس باور دارد که در ازدواج از همان آغازمسئله ی مالکیت، اصلی ترین ومحوری ترین مسائل بوده است.بر این اساس دراکثر قریب به اتفاق ازدواج ها زن به مالکیت مرد در آمده ،جزء دارایی مرد محسوب شده ودر عین حال منبع ارزشمندی برای تولید وتکثیر،به شمار می آمده است.مالکیت بر زنان ،مرد را هم از نقطه نظر اقتصادی وهم ازنظر پایگاه معتبر اجتماعی،در موقعیت مطلوب قرار داده ،در عین حال آرزوی انسان (مرد)رادر تداوم حیات ونا میرایی اما این بار در کالبد باز ماندگان(پسران)بر آورده ساخته است.همیشه وهمواره با این که  ازدواج را قرار دادی معرفی کرده اند که مابین حداقل دونفر بسته می شود اما نه تنها هرگز این دونفر از جایگاه یکسانی بر خور دار نبو ده اند ،بلکه قرارداد ازدواج در اکثر قریب به اتفاق مواقع هد فش قانونی کردن انقیاد وسلطه ی مردان بر زنانی بوده است که آنان را کالا تصور کرده و خواهان مالکیت بر تمام ابعاد وجودی آنان اعم از جسم وروانشان بوده اند.

بنا بر این زنان تا این جای کار علاوه بر کالای قابل خرید و فروش بودن منبع ارزشمند تولید وتوسعه ی توان اقتصادی مرد،محسوب می شدند.زنان کالا شده در اختیار سروران در همیشه ی تاریخ گرفتار در رنجی مداوم بوده اند که مارکس از آن به دلیل شئی شدگی آنان را محصور در فضایی می داند که به آن لقب از خود بیگانه می دهد.بنا بر نظر مارکس این حس از خود بیگانگی در زنان که همراه با مالکیت آغاز شده در دوران غلبه ی سرمایه داری به اوج خود رسیده وتا به امروز در اشکال پیچیده وکمتر آشکار، باویران گری بیشتر به حیاط خود ادامه می دهد.

اما این بار کالا بودگی وشیئ شدگی تاریخی زنان، با هجومی نفس گیر از جانب جهان سر مایه داری وجهانی به مراتب کثیف تر وسلطه گرا تر یعنی سرمایه داری فاقد اصالت وصرفا انگلی (یعنی همان چیزی که امروزه در کشور های پیرامونی جریان دارد)،مواجه است.

ذهنیت کالا بودگی وشیئ شدگی درزنان اگر چه به دلیل مبارزات گسترده زنان وآگاهی بخشی مداوم زنان پیشرو دراقصی نقاط جهان در حال از دست دادن جایگاه مسلط خود است اما هنوز ته نشست ها وباز مانده های قدرتمند آن هم در فرهنگ وهم در زبان محاوره هم چنان سر سختانه به بقای خود ادامه می دهد.این ذهنیت تا آن اندازه قدرت مند است که حتی تا عمیق ترین وپیچیده ترین لایه های ناخود آگاه زنان نفوذ کرده وبا گذشت زمان وبا این که زمینه های اجتماعی واقتصادی جوامع تغییر یافته اما همچنان زنده وپویا در اشکال متفاوت به بقای خود ادامه می دهد.

من بر این باورم که یکی از اصلی ترین عوامل والبته نه تنها عامل ،که خیانت زنان را نسبت به زندگی مشترک زنا شویی دامن میزند همان احساس کالا بودگی  آنان است. ارزشمند هم چون کالا هم چون جواهر وهم چون مروارید.که در معرض فروش گذاشته می شود وخریداری می گردد.

این که می گویم زنان خواه در خود آگاهی ویا نا خود آگاهی خود را کالا تصور می نمایند که باید برای به دست آوردنشان هزینه کرد وهمچون جواهر از آنان مراقبت کرد پر بی راه نرفته ام شاهد بر این مدعا هزینه های سر سام آور ازدواج ورقم های نجومی مهریه است. وقتی جامعه ای بر روی زن قیمت می گذارد وزنان نه تنها آن را میپذیرند ،بلکه تمام تلاششان معطوف به هرچه بالا تر بردن قیمت خود می شود جز کالا وشیئ شدگی زنان چه تصور دیگری می توان داشت.

این بار زن کالا شده وبیگانه از خود وزندگی خود، در دسترس ترین امکان برای جولان صاحبان سر مایه و بازار است.زن خود را می فروشد وچون تلقی او از خودش کالا بودگی است از خود واز زندگی خود بیگانه می گردد.با انسان از خود بیگانه شده همه گونه میتوان بازی کرد وبه هر سو می توان اورا سوق داد.

من در این نوشتار هرگز بر این قصد نبوده ام که جایگاه زنان را فرو بکاهم بلکه هدفم اگر موفق شده باشم واکاوی ریشه های رفتاری است که میتواند یکی از عوامل رشد وتوسعه ی امر خیانت در زنان نسبت به زندگی زنا شویی آنان باشد.طبیعتا در یک نوشتار اینترنتی نمیتوان به همه ی ابعاد مسئله هرچند مهم پرداخت.

من همچنان مشتاق وعلاقمند به دیدن نظرات شما هستم.پس لطفا دریغ نفر مایید.

خیانت ........قسمت دوم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 23:23 شماره پست: 128

یکی از مطرح ترین ومورد توجه ترین خواسته های زنان در شاخه های متعد د جنبش ف- م-نیستی داشتن اختیار بر خود وبدن خود می باشد.با این مفهوم که هیچکس دیگر اعم از زن و مرد این اختیار را نمی تواند از" فرد" در اینجا" زن" ،سلب نماید.از طرفی آیزایا برلین که از نظریه پردازان بزرگ "آزادی" است وآزادی را در دوگونه ویا شکل مثبت ومنفی ( منظور از منفی جنبه ی ارزشی آن نیست) طبقه بندی می نماید ،اذ عان دارد که اختیار انسان نسبت به  بدن خود و پاسخ گویی به نیاز های بدن در زمره ی آزادیهای منفی به شمار می آید.بر این اساس است که برلین در تعریف آزادی منفی از آن تعبیر "آزادی از "می کند ،وباور دارد که انسانی آزاد است که هیچ مانعی سررا ه جهت بر خورداری از خواسته های طبیعی خودش نداشته باشد واز هر مانعی آزاد باشد وافراد در ضمن تعاملاتشان با یک دیگر به این حق طبیعی ،احترام بگذارند. بنا بر این فرد همواره وباید مختار باشد که چه بپوشد،چه بخورد وچگونه از زندگی وامکاناتی که در اختیار دارد لذت ببرد .در عین  حال هیچ کس حتی نزدیک ترین فرد با انسان،اجازه ی دخالت در این گونه موارد را ندارد.مگر اینکه فرد کودک ویا ناتوان ویا بیمار باشد.یعنی نیاز به مرقبت وسر پرستی داشته باشد.

اما برلین در عین احترام به آزادی منفی از آزادی دیگری نام می برد با عنوان "آزادی برای"یا همان آزادی" مثبت". یکی از محوری ترین مسائل در آزادی مثبت  پیدایش آن قوانین ومقرراتی است که در اجتماعات بشری به توسط نمایندگان منتخب وضع وسپس مصوب می شود که از آنها تحت نام قرارداد های اجتماعی یاد می شود.این ازادی ها جامعه را موظف می کند که آن چنان شرایطی را برای آحاد انسانی فراهم نماید که همگی از مواهب انسانی واجتماعی که در قالب قوانین ومقررات وضع شده اند،بهره مند گردند.این دسته از آزادیها ،آزادی فرد را در دل جامعه متصور است ونه آزادی فرد به تنهایی ومنفک از اجتماعات بشری.

براین اساس منِ انسان می توانم بخورم وبنوشم وبپوشم واز زندگی ام لذت ببرم بدون این که هیچ کس کوچکترین حقی برای اخلال در این شیوه از زیستن مطلوب من داشته باشد.واما باز هم من انسان باید دارای چنان جایگاهی باشم تا از تصمیمات جامعه به عنوان یک فرد،بتوانم بالا ترین بهره را ببرم واگر هرگاه در فعالیت اجتماعی خود برای دیگران مزاحمت وممانعت ایجاد کردم،بپذیرم که مورد مواخذه از طرف نهاد های اجتماعی با وظایف تعریف شده،  قرار گیرم.کلیه ی قرارداد های اقتصادی واجتماعی وسیاسی در زمره این دسته هستند وهیچ فرد ویا گروهی حق ندارد که امکانات حاصل از قرار دادهای اجتماعی در شاخه های مختلف را،با زور رانت وباند وحقه وانواع ترفند ها،از افراد جامعه سلب نماید.

ازدواج ترکیبی است از امکاناتی که آزادی منفی ومثبت برای دو طرف قرار داد،فراهم می آورد.هرگونه بی توجهی به ترکیب این دو نوع آزادی که به نظر می رسد تنها در این قرار داد تا این اندازه هم نشین هستند می تواند منجر به ایجاد اختلال گردد که خیانت یکی از اشکال متعدد آن است.

من تمام تلاشم را خواهم کرد که در چارچوب دیدگاه برلین نسبت به آزادی به تبار شناسی خیانت در زندگی زنا شویی بپردازم وروشن کنم که کدام دسته از حقوق در قالب آزادی منفی وکدام در قالب آزادی مثبت قرار دارد وچگونه در هم ریختگی وعدم تفکیک درست منجر به امر خیانت می گردد.پس تا پست بعدی.

پ.ن-من باز هم تقاضا دارم با مشارکت در بحث به عمیق شدن آن یاری نمایید.

خیانت
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 0:8 شماره پست: 127

 

هدف از نوشته پیشین برای من داستان پردازی صرف نبوده ونیست،بلکه آنرا ورودی می دانم برای بحثی که قصد دارم آن را در دنباله پیگیری نمایم.یکی از مسائلی که این روز ها به کرات به آن اشاره می شود سریال هایی با مضمون محوری خیانت زوجین نسبت به یک دیگر است که از کانالی به نام فارسی 1 پخش می شود، که هریک با ویژگی ها وجذابیت های خاص خود موفق شده اند که جمعیت قابل توجه ای از خانواده ها ،که اکثر آنها سر خورده از برنامه های تلویزیون ملی هستند رابه طرف خود جذ ب نمایند.بیشتر این سریال ها محصول کشور کلمبیا یعنی موطن نویسنده ی بزرگ گابریل گارسیا مارکز است.نویسنده ای   آشنا برای جهانیان واز جمله رمان دوستان ایرانی.اما کشوری با این جایگاه که یکی از خاستگاه های سبکی با عنوان "رئالیسم جادویی" است نمی تواند تمام بضاعتش صرفا از این دست سریال های آبکی وبی محتوا باشد مگر این که این تولیدات فقط برای پخش در کشور هایی هم چون ما ساخته شده باشد .این را میگویم وباور دارم فرهنگی که بتواند مارکز را بپرورد هر گز نمی تواند جایگاه خود رافقط در این دست برنامه ها تعریف کند.بنا براین سازندگان این سریال ها می  دانند و آگاه هستند که اجناسشان بنجل وفقط برای بازار های جهان سوم است ،جهانی پر از فشار وتمنا.

من در نوشته هایم یک بار به سریال پر طرفدار ویکتوریا پر داخته ام وهنوز هم بر این باورم که در مجموع ،این سریال علیرغم ساختار پوپولیستی وعوام گرایانه اش ،نیم نگاهی نسبتا مدرن به زنان ومسائلشان داشت که میتوان از آن به عنوان نقطه ِقوت یاد کرد.یکی دیگر از عواملی که در من ایجاد انگیزه کرد، مطالعه اتفاقی تعدادی از وبلاگ هاست که من نام"وبلاگ های زرد "را برای آن ها بر گزیده ام.وبلاگ هایی باظاهری وجیه وعلاقمند به طرح مشکلات خانوادگی که در اکثر آن ها هم از قضا وجه خیانت یکی از زوجین وجه غالب ،می باشد.خواندن این دست وبلاگ ها مرا به یاد نوشته های ر- اعتمادی در مجله ی "زن روز" قبل از انقلاب با عنوان" شما بگویید چه کنم "انداخت که حتی آن زمان یعنی دوران نو جوانی ام برایم فاقد جذابیت بود اگرچه طرح مسائل شخصی افراد به همراه بی پروایی غیر معمول ،نقطهِ محوری اغلب داستان ها وماجرا های آمیخته با خیانت را تشکیل می داد. من در اینجا لازم می دانم تاکید کنم که استفاده از واژهِ خیانت نه لزوما اعتقاد من به امر خائنانه ،که فقط به دلیل رواج این واژه می باشد. 

 باز هم لازم می بینم که تا کید کنم امروزه به واژهِ خیانت، -به دلیل آزادی گسترده ی مردان در حوزه ی روابط جنسی خارج از ازدواج وپذیرش اغلب با احتیاط اجتماعی به همراه پشتوانه های دینی وعرفی،-در نا خودآگاه بسیاری از افراد اعم از زن ومرد،سویه و وجهه ای  زنانه داده   شده است.این همه آشفتگی وحول و ولا که با فعال شدن فارسی1 راه افتاده،ترس از عادی شدن خیانت زنان به شوهرانشان است وگرنه عکس آن همیشه امری رایج و در بسیاری از موارد قابل قبول -هر چند  مسئله ساز -تلقی شده است.            

پ.ن-ادامه ی بحث در پست بعدی به دلیل محدودیت حوصله ی خوانندکان

پ.ن-از عزیزانی که این بحث را دنبال می کنند تقاضای مشارکت در بحث با گذاشتن کامنت را دارم.

کاکل زری

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 0:8 شماره پست: 126

ایندفعه هم از اون دفعاتی است که صفحه کلید دست به نا فرمانی بر داشته وموضوعی را که به دنبال طرح آن هستم رااز زاویه ای دیگر طرح می کند ومن هم به تجربه مخالفتی با این فرایند ندارم.پس داستان از این قرار است:

بار ها اتفاق افتاده بود که در گپ های تلفنی که با مهینی داشتم از زن وشوهر سیاه پوستی تعریف می کرد که در همسایگی آنان سکونت داشتند ودلیل توجه مهینی هم به زندگی آنها این بود که این خانواده دارای سه یا چهار فرزند دختر بودند که بزرگترین آنها دانشجو بود.زن خانواده احتمالن برای کمک خرج به کار نیمه وقت اشتغال داشت ومرد، کارگری پر کار وزحمت کش .مهینی در گفتگو های اتفاقی وهر چند وقت یک باربا زن همسایه متوجه این قضیه  شده بود که یکی از بزرگترین آرزوهای این خانواده به ویژه شوهر این زن داشتن فرزند پسر ،است.

تمرکز مهینی به این ماجرا به این  دلیل بود که به هر حال و به زعم او وجود فرزند پسر برای زن آن چنان ارج وقربی را  به ارمغان می آورد که ارزش آن را دارد که به پایش بسوزد وبه هر دری بزند تا این خواسته بر آورده شود تا از این طریق پدر خانواده را هم قرین افتخار کند و این تمنا اتفاقا خیلی هم ارتباط  به فرهنگ شرقی ویا جهان سومی ندارد و همه در اقصی نقاط دنیا به نوعی در گیر آن هستند.

از قضای روزگار زن با این که سن بالایی داشته بار دار می شود وبعد سه یا چهار ماه پس از سونو گرافی مشخص می شود که فرزند پسری در راه است.

واین یعنی یک زلزله ی واقعی.مهینی تعریف می کرد که این زن یک شبه تبدیل شد به سلطا ن بانو.بنا بر خواست شوهر زن از هر کار وفعالیت بیرون ودرون منزل نه تنها معاف شد که مرد به تنهایی کمر خدمت بست برای رفع ورجوع امور منزل علاوه بر کار طاقت فرسا وکمر شکن بیرون که شغل اوبود وممر ومنبع در آمد خانواده.مرد با اینکه بر زحمتش افزوده شده بود به خوبی از پس همه ی مشکلات بر می آمد ونه تنها خم به ابرو نمی آورد که به نظر سر حال تر وشاداب تر و امیدوار تر از همیشه ،بود.

ماه های آخر بار داری زن همزمان شد با رفتن مامان جون پیش مهینی وحالا این بار این مادر ودختر بودند که شاهد ناز وکرشمه زن باردار برای شق القمری که کرده بود ورنج وزحمت مضاعف مرد به شکرانه ی داشتن پسر.

پسر که به دنیا آمد البته نه همه، که مامان جون را در شوک وشک عمیق فرو برد زیرا که وی شاهد تولد پسری سفید و کاکل زری بود از پدر و مادری سیاه پوست.این واقعه ظاهرا مشکلی را برای خانواده ایجاد نکرده بود و از شادی آنها نکاسته بود. چون دیده وشنیده بودند که گاه فرزندی سفید از یک پدر و یا مادر دو رگه وسیاه متولد میشود که چیزی نیست مگر فعال شدن ژن خفته ی یکی از طرفین.

و اما مهینی اولین حرفی را که پس از باز گشت از بیمارستانی که زن در آنجا زایمان کرده بود،از مامان جون شنیده بود این بود که:غلط نکنم،تو باغ این زن دزد رفته. وخوب عکس العمل مهینی هم این بود که ای بابا شما هم که دست از این افکار خاله زنکی بر نمی دارین.

چند ماه بعد زمانی که مامان جون ازپیش مهینی بر گشته بود باز در یک تماس تلفنی مهینی از من خواست به مامان جون بگویم که:دست مریزاد حدس شما درست بود.ظاهرا شک مامان جون دامن مرد خانه را هم گرفته بوده تا آن جایی که وی را ترغیب می کند تا در یک آزمایش- دی ان آ -رفع شک وشبهه شود ومیشود با این مفهوم که این پسر کاکل زری هیچ ربطی به آن مرد سیاه پوست ندارد وبابا را باید در جای دیگری جست.

و باز هم این مهینی بود که می گفت برای اولین بار واز نزدیک شکسته شدن مردی را در یک نصف روز دیدم.مرد پس از اطلاع از نتیجه ی آزمایش به زن پیغام می دهد که فقط نصف روز وقت دارد تا از وسائل خانه هر آنچه وبا تاکید هر آنچه را که علاقه ونیاز دارد به همراه کاکل زری بر داردوخانه را ترک کند.واین اتفاق عینن می افتد.

پ.ن-اصل حرف من بعد از این است.

رد پای الزامی یک خروس
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 23:42 شماره پست: 125
اواخر دهه ی شصت بودو ماهم مستاجرو ساکن زیر زمین نسبتا بزرگ ودلبازی بودیم که شاید اصلی ترین اشکالش پله های تیز ی بود که باباز شدن در کوچه، آدم بدون هیچ در وحفاظی مستقیم پس از پیمودن پله های متعد د وارد هال می شد.با وسایلی ساده ومختصر اما جای وسیع برای بازی ودویدن بچه ها.نه پول وامکان برای خرید وسایل بود نه اعتقاد برای داشتن امکاناتی که به زعم ما اضافی ودست وپا گیر بود. راضی به رضای خدا بودیم وتصور دیگری از زندگی واشکال متفاوت آن نداشتیم.دور وبری های ما هم تقریبا چنین وضعی را داشتند اما کم کم به نظر می رسید که خیلی ها شان در حال تکاپو برای به دست آوردن آن امکاناتی هستند که با تمام شدن جنگ اذهان بسیاری را مشغول به خود ساخته بود.

 کوچه ما کوچه ای شلوغ وپر از بچه های ریز ودرشتی بود که همچون بچه های ما، متولد بعد از انقلاب بودند.یکی دیگر از ویژگی های خانه ی ما وجود سه پله ی عریض وطویلی بود که  چسبیده به در خانه ی ما ودر صاحب خانه بود و همواره پذیرای جمع بزرگی از بچه های همیشه در کوچه در فصل تابستان .تجمع بچه ها که هر زمان از روز تفاوتشان در سن وسالشان بود وسرو صدا ی زیاد آنها که گاهی مرا تا مرز جنون می برد واگر می رفتم واعتراض می کردم نه تنها نتیجه ای نداشت بلکه آنها را فقط دمی  از پله ها دورنگه میداشت .چون بلافاصله  پس از مدت کمی جاذبه های آن پله های راحت دو باره جمعشان را جمع می کرد و روز از نو روزی از نو.

با بزرگتر شدن بچه ها واجازه یافتن از طرف من برای رفتن به کوچه،این بار درک من از این پله های مزاحم تغییر کرد وپله ها شدند محل امنی برای هر دوی آنها وچون بر روی آن پله ها احساس مالکیت می کردند بنا بر این از هجوم دیگر بچه ها وتجمع دیوانه کننده شان به تدریج کاسته شد.این با ر رهبری بچه ها به عهده ی شیرین بود .انتخاب همبازی ها و همه ی کسانی که اجازه نشستن بر روی پله ها را پیدا می کردند  که طبیعتا اکثر آن ها راهم  دختربچه هایی تشکیل می دادند با گپ وگفت خاص خودشان ،در اختیار او بود.

یکی از همان عصر های گرم تابستان که در باز بود و  بچه ها هم روی پله ها جمع شده بودند ومشغول حرف زدن همراه با سر وصدا بودند،شنیدم که صحبتشان راجع به مرغ و خروس وتخم مرغ است. با خودم فکر می کردم که این بچه ها به چه چیز هایی توجه دارند .به تدریج که جرو بحث شان حول محور این مسئله که آیا برای این که اگرمرغی بخواهد تخم کند اصولا نیازی به وجود خروس هست یا نه،داشت بالا می گرفت و هر کدام دلایل خاص خودشان را در ارتباط با الزام وجود خروس در کنار مرغ می آوردند وبعضی هاشان مخالفت می کردند ومن هم آماده برای بالا رفتن سریع از پله ها برای ورود به بحث گرم وجذابشان ،اگر که به جاهای باریک می کشید،بودم، که شنیدم یکی از دختر های همسایه مسئله را به گونه ای طرح کرد که دیگر امکان هیچ مخالفتی از طرف بقیه نبود وآن هم این بود که تقریبا فریاد کنان می گفت وشاهد می آورد که مادر بزرگش در خانه شان فقط چند تا مرغ دارند واز خروس هم خبری نیست. با این همه مرغ ها هر روز تخم می کنند.با گفتن این حرف سکوتی نسبتا طولانی به وجود آمد به نظر می آمد که بحث به نتیجه ی پایانی خودش رسیده که نا گهان یکی از جمع دختران با صدای بلندخود مخالفتش را ابراز کرد و گفت:

" من کاری به این ندارم که مادر بزرگت خروس نداره اما مطمئنم که به هر حال  هر روزباید اقلا یه خروس از اون دور وبرها ردبشه تا مرغا بتونن تخم بذارن."

پ.ن-همین حالا هم وقتی تو جمع هستیم وبحثی در می گیره وبه نتیجه ای نمیرسه همیشه می گوییم که بالاخره یه خروس باید رد شده باشه.

انگشتر دست کنون

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:25 شماره پست: 124

پنج شنبه شب:من وشوجی ومامان جون ووحیدی وشیرین وشوهر شیرین و آقای داماد.

بعد از سلام واحوال پرسی وتعارفات معمولی ویه مشت حرف زدن بیخودی از اینور و اون ور ومن همیشه معذب از این جور ژست ها در این جور مجالس.

شوجی( پدر داماد):خوب بریم سر اصل مطلب،همون طور که می دونید جمع شدن ما اول کار نیست،که خدا رو شکر از این حرفا گذشته ، بلکه اعلام آمادگی رسمی ما به این دوتا جوون عاشقه که بگیم ماهمه جوره آماده ایم که کمکتون کنیم تا زندگی مشترکتون رو شروع کنین ،وباز هم بگیم که نگران هیچ چی نباشین و از هیچ چیز نترسین .

پدر عروس:مبارک باشه.خوش بختی شما دونفر آرزوی همه ی ماهاست.

من:هیجان زده درست مثل موقعی که همین برنامه برای شیرین داشت اتفاق می افتادو من انگار تکه ای از بدنم را داشتن می کندن و با خود شون می بردن.دو تا تجربه ی ناب برای احساسات مادرانه ام.

بعد:"پسری" با اشاره از من میپرسه که انگشتر رو باید تو کدوم انگشتش بکنم.وحیدی انگشت وسطی رو نشون میده.شیرین انگشت شصتش رو.من هم به زور جلوی خنده مو می گیرم وبا چشم وابرو ازشون میخام کاریش نداشته باشن.

بعد از انگشتر دست کنون، تقسیم کار میشه وهرکسی یه وظیفه ای رو قبول می کنه وبالاخره قرار میشه که دوهفته بعد جشن مختصر فامیلی گرفته بشه برای اعلام نامزدی.

روز جمعه تو باغ  :برادر شوهر کوچیکه ام نزدیک ظهر پیداش میشه وبادیدن عروس خانم جا می خوره که این دختر تنهایی اینجا چی کار می کنه.من معرفی می کنم :

اینم عروس خانم ما. یه لحظه مبهوت فقط نگاه می کنه وبعد در حالیکه باصدای بلند می خنده می گه ای بد جنسا.همین طوری بی خبر.

بعد از ظهر:جاری کوچیکه  ام با سرو صدا وشادی وخنده در حالیکه پشت سر هم میگه مبارکه،وارد باغ می شه وادامه میده که گفتم تا با چشم خودم نبینم باور نمی کنم.گشتی تو باغ می زنه ومیگه پاشم برم به همه خبر بدم.تا دم در باغ دنبالش میرم وبدرقه اش می کنم.

طرف های عصر:هوا کمی سرده وماهم  همه اومدیم تو اتاق و داریم چایی میخوریم.از تو باغ صدا میاد وبعد در اتاق باز میشه وجاری بزرگه  ام با ژست تمام میاد تو وپشت سرشم برادر شوهر بزرگه ام.هیچ چی نمیگن.بعد یه دفعه جاری بزرگه با تحکم میگه.مبارکه، چه بی خبر.تقریبا همه جا می خوریم ومن هم مثل همیشه کمی هول برم میداره که حالا چی میخواد بگه.برادر شوهر بزرگه در حالیکه با تمام وجود داره خوشحالی خودش رو نشون می ده می گه:بخدا تا شنیدم اونقدر خوشحال شدم که انگار عروسی دختر وپسر خودمه.با این طرز بیان انگار دریایی از مهر ومحبت تو اتاق سرازیر میشه.جاری بزرگه هنوز نا آرامه ومیگه:بالاخره بزرگتری گفتن .اینطوری که نمی شه.من هم در حالی که دارم چایی و میوه تعارف می کنم، پشت سر هم میگم ایشالا عروسی بچه های شما.

ول کن نیست.میگه: خوب ،ما ازخیلی وقت پیش می دونستیم واز ماجرا با خبر بودیم وباز تکرار می کنه: عموی بزرگی گفتن.دیگه هیشکی بهش توجهی نمی کنه واونم بقیه حرفاشو زیر لبی وبا صدای خفه ادامه میده .تقریبا تواین همه سال هر خبری میشه یه شری راه می اندازه.

باخودم میگم آخه آدم"گاو "،یه عمره داری شر به پا میکنی.کی میخوای بالاخره بفهمی که بابا دنیا عوض شده و دست از این کارات بر داری؟.

امروز صبح خواهر شوهر بزرگه ام زنگ میزنه وتبریک می گه.میگه :

میگن عقد کردین.می گم نه به خدا.تو دلم میگم این آتیشا از گور اون فلان فلان شده بیرون میاد.

با این همه دلم برای دنیای کوچکش می سوزد.

واریته
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 ساعت 15:28 شماره پست: 123

داشتم اشپز خونه رو تمیز می کردم که چشمم افتاد به یه میخ چهار سانتی که معلوم نیست چند ماهه رو کابینت  هی این ور و اون ور میذارمش. دلم نمیاد بندازمش بیرون. همش هر وقت که میخام این کارو بکنم با خودم میگم نه.یه روزی به کارت میاد.اونم اونقده سر تغه که هیچ بلایی سرش نمیاد یا مثلا گم وگور هم نمیشه.حا لا  اگه انگشتر بود تا حالا یه گوری افتاده بود که هرچی هم بال بال میزدی دیگه خبری ازش نمی شد.

-دو سه سال پیش رفتم یه دست نیم لیوان کریستال خریدم که باهاشون پز بدم.دوسه بارم که مهمون اومد ازشون استفاده کردم.اما نمیدونم یه دفه چی شد که بی دلیل وبا دلیل چهار تا از اینا یا تو سینک ظرفشویی یه وری افتادن وشکستن یا الکی لب پر شدن.دوتا باقی مونده رو که دیگه محل سگ هم بهشون نمیذاشتم وهمین طوری تو بقیه ظرفا وول می خوردن ومنم توشون چای می خوردم ،تا همین الان هیچ چی شون نشده و پررو پررو بهم میخندن وبا چایی شون حال میدن.

-تا یادم نرفته این یه دونه رو هم بگم وبرم.هر وقت یه دست یا یه سرویس ظرف  کریستال یا بلور ویا هر چی که شکستنی بود خریدین یکی از اونا رو عمدا بزنین وبشکنین .بقیه تاچندسال یا اقلا تا زمانی که از چشمتون نیافتادن هیچ چی شون نمیشه. این طوری ظرفاتون بیمه میشن.اسم بیمه شم -بیمه ی حرضت ابو الفرضه.- این  حرفا که میگم غنیمتن،هیچ چی که نباشه چند تا پیرهن بیشتر از شما پاره کرد م.

ربط وثیق

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 12:31 شماره پست: 122

خیلی سال پیش تو ایام عید همه قرار گذاشتیم بریم عید دیدنی خونه ی رضا دایی ،دایی مامان جون.از قضا همه هم با هم رسیدیم اون جا.دعوایی شد سر نشستن روی مبل.انهایی که زود رفتن و نشستن رو مبل اکثرا خانمها  بودن.مرد ها هم که نمی خواستنن کم بیارن همین طور وسط اتاق ایستاده بودن که یعنی آن هایی که رومبل نشستن بلند شن وما  بنشینیم.رضا دایی که وضعیت رو این طوری دید،گفت ببینید هر کسی از اول جاش معلومه. ز ن"ز مین"، مرد "مبل".اینطوری زنها دست از مقاومت بر داشتن ونشستن زمین .مرد ها هم به آرزو شان رسیدن.البته سر تا پای ماجرا شوخی وبرای خنده بود.

بر این اساس وبنا بر استدلال رضا دایی ،دایی مامان جون ،امروزه روز هم همان طور که به نظر می رسد ربطی وثیق میان:

"زن"  و  "زنا" و "زمین "و  "زلزله"   وجود دارد که از درک ما آدم های عوام بیرون است.این درک چنان چه آشکار شده تنها متعلق به خواص است.

آیا ما مدرن شده ایم؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 ساعت 23:55 شماره پست: 121

تو دوتا از کلاسهایم تدریس به عهده ی دانشجویان است.یکی از این درسها سمیناراست ودیگری روش تحقیق .در درس سمینار کلیه ی دانشجویان موظفند نه تنها برروی موضوع خاصی کار کنند،بلکه آن کار را باید در حضور دیگران ارائه بدهند. امادردرس روش تحقیق چون دانشجویان به مرحله ای وارد شده اند که باید به کار پایان نامه بپردازند،و این آخرین فرصت برای یاد گیری راه وروش تحقیق است، کلاس ها معمولا هم شلوغتراست وهم این که دانشجویان فعال تر هستند اما تنظیم زمان به گونه ای است که برای همه امکان ارائه ی کار عملی،نیست.لذا دانشجویانی موفق به ارائه می شوند که هم باسواد تر وهم علاقه مند تر هستند. اگر چه همیشه تاکید کرده ام که کار به این شکل هیچ امتیازی از نظر نمره برای هیچ کس ندارد.

نظریه پردازی که امروز به آرا ود یدگاه هایش پرداخته شد "آنتونی گیدنز"بود.کلاس خیلی خوبی بودومشارکت دانشجویان هم حتی بیش از انتظار من بود.گیدنز جامعه شناس معتقد به مدرنیته متاخر است وتقریبا هیچ اعتقادی به گذارجوامع صنعتی از مدرنیته وورود به دوران پسا مدرن ندارد،واین تغییر در دیدگاه ها ومتعاقب آن در اعمال ورفتار ها را تنها مرحله ای از دوران مدرن میداند ونه گذار از آن.بررسی آراء وی در جلسه ی امروز،مبتنی بر مقوله جهانی شدن وابعاد آن با تاکید بر بعد اجتماعی آن بود،با این مفهوم که ملل مختلف بر اساس درجه ی رشدشان ،با مقوله ی جهانی شدن یا مشارکت فعال دارند ویا این که هر اندازه هم که مخالف خواه فعال ویا منفعل باشند،اتصال به جهان امروز از آن دسته الزاماتی است که خواه ناخواه حتی در اشکال تحمیل شده اش صورت خواهد گرفت.

من امروز بعد ازظهر متاثر از کلاس صبح در جشن عروسی شرکت کردم که به زعم من بسیار ویژه بود.جشنی که مبین جهانی شدن منتهی در وجه ابزاری ودرنتیجه تحمیلی با نفوذ در نا خودآگاه  مدعوین بود.عمده ی شرکت کنندگان که اقوام نزدیک ودور عروس وداماد بودند از آن گروه از خانواده هایی به شمار می آمدند که عمدتا مهاجر از روستا به شهر در دوران بعد از انقلاب بودند.شغل بسیاری از پدران این خانواده ها در جمله ی مشاغل خدماتی از اداری تا نظامی بود.چند نفری را که من روی آنها شناخت داشتم ومی دانستم شوهر وپدرشان عضو نهاد های نظامی وانتظامی هستند، چنان آرایش ولباسی داشتند که من حتی تصورش را هم نمی کردم.موسیقی گوش فلک را کر میکرد وآهنگهای رپ موسیقی مسلط رقص در سالن بود وجالب بود که بسیاری در همنوایی وهم آوازیشان نشان میدادند که با این موسیقی مانوس می باشند.کل فضا برای آدم فضولی همچون من سرشار از جذابیت ودریافت های تازه بود.احساس می کردم کم کم دارم به جوابی هرچند محدود به این سوال همواره اساسی خودم می رسم :آیا ما در حال روی آوری به مدرنیته هستیم.یا حتی آیا ما مدرن شده ایم.جشن امروز برای من به مثابه یک امکان تجربی از مشاهده آن مقولاتی بود که آنتونی گیدنز به آنها پرداخته بود.جهانی شدن البته برای ما در وجه ابزاری که می تواند وباید زمینه ساز وجوه فرهنگی واجتماعی هم به شمار رود.گرایش به این نوع از آرایش وپوشش ورفتار های شادی طلبانه بیانگر آن انتخاب های مبتنی بر هویت یابی وفردیت طلبی است که هر لحظه انعکاس آن  در رفتار های دختران وزنان حاضر در مجلس مشاهده می شد. فردیت طلبی وهویت یابی که سنت های دست وپا گیر را هدف گرفته است.اگر چه  بسیاری ظاهر بین هستند که می گویند:"روستایی جماعت را چه به این حرف ها".

چاره ای نیست

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 ساعت 15:33 شماره پست: 120

دانشجو:ببخشین استاد می تونم یه خواهشی ازتون بکنم.

من:چی میخوای بگی."فورا حدس می زنم این خواهش هیچ ربطی به نمره واین قبیل مسائل ندارد"

دانشجو:استاد معذرت می خوام پر رو بازی در میارم.من و دوست پسرم با هم مشکل داریم ،ممکنه یه وقتی به ما بدین که با هم بیاییم پیشتون و شما ما رو راهنمایی کنین؟

من:مشکلی نیست.اما خوب من که مشاوره نخونده ام.هر چی هم که بگم از روی تجربه است وخودم هم می دونم که در این گونه موارد حتما باید به متخصص در امر ازدواج ومسائل ما قبل و مابعد آن مراجعه کرد.

یک ماه بعد همان دختر را می بینم که با چادر ومقنعه به دانشگاه آمده است.

چند ماه بعد همان دختر بدون چادر وبا آرایش غلیظ دیده می شود.

چند ماه بعدتر دختر همچنان چادر ندارد ، با این که آرایش کرده است اما آرایشش غلیظ نیست و معمولی است.کمی هم دمغ است.  جلو می آید وسلام می دهد.

من:چطوری دختر جان؟بی حوصله به نظر می آیی؟چرا؟

دانشجو:خوبم. خوب دیگه!!

می خندد ودر حالیکه خنده اش بیشتر سطحی است تا یک خنده ی شاد.

من:ازدواج کرده ای؟

دانشجو:ازدواج که نه.چند وقتیه عقد کرده ایم.

من :با همون پسره که باهاش مشکل داشتی؟

دانشجو:نه استاد اون به درد من نمیخورد. اصلا عوضی بود.خواسته های عجیب وغریب داشت.

من:که اینطور،مبارکه.چطوره ،دلخواهت هست.

دانشجو:بد نیست.فقط یه کم اخلاقش خوب نیست،یه خورده تنده.همینه دیگه ،مردا همشون بد اخلاقن.اما نه ،گذشته از اخلاق تندش پسر بدی نیست.

من:خوش بخت باشی." تو دلم میگم خدا به خیر بیاره.تو انگار فقط شوهر می خواستی.

 پ .ن-با عرض معذرت از بستن نظرات به دلیل روحیه ی کمی تا قسمتی سگی.

ضد چربی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ساعت 10:44 شماره پست: 119

عصاره ی سیر و لیمو ترش

1 - مصرف عصاره :

اگر دچار رسوب گرفتگی در رگهای بدن شده اید ، نیازی به عمل قلب باز وجود ندارد . زیرا گرفتگی  رگها پس از این ، شما را آزار نخواهد داد . فقط کافی است ، روزی نصف استکان از این شربت غلیظ و طبیعی میل نمایید ؛ تا به کلی برطرف گردد .

2 - طرز تهیه :

تعداد 30 حبه ی سیر را پوست گرفته همراه با 5 عدد لیموترش ( شیرازی ) با پوست که قبلا هسته های آن را گرفته اید ، در هم زن ( میکسر ) بریزید . پس از آن که همه ی محتویات در میکسر له شد با یک لیتر آب مخلوط نموده و بجوشانید ( نکته ی مهم : فقط و فقط ، یک بار جوش بخورد ) .

پس از سرد شدن ، آن را از صافی رد نموده و محتویات را داخل یک شیشه بریزید و در یخچال

نگهداری کنید .

3 -  طریقه ی مصرف :

همانطور که قبلانیز گفته شد ، روزانه نصف استکان ( معادل۳۰سی سی قبل یا بعد از غذاهای اصلی ) میل نمایید . پس از سپری شدن سه ( 3 ) هفته از مصرف مداوم این عصاره ی طبیعی ، احساس جوانی و شادابی در تمام وجود  وبدنتان قابل لمس است . تمامی گرفتگیهای رگ های بدن و سایر عوارض آنها به عنوان مثال دید کم و سنگینی گوش به حالت عادی خودباز خواهد گشت .

 به یاد داشته باشید ؛ بعد از مصرف یک دوره ی سه هفته ای ، شما باید هشت ( 8 ) روز استراحت کرده و سپس دومین دوره ی مصرف سه هفته ای را اجرا کنید . به این ترتیب یک موفقیت موثرایجاد می شود . این دوره ی درمان ، ارزان ، موثر و بی ضرر را می بایست هر ساله تکرار کرد .

4 - بوی سیر :

با خوردن این مایع ، هیچ کس بوی نامطلوب سیر را حس نخواهد کرد ( امتحان کنید ) .

5 - خواص شربت :

نیروهای شفا بخش سیر و لیموترش ، کاملا خود را پس از مصرف این مایع ، نشان می دهند . افرادی که  رگ های آنها رسوب گرفتگی دارد و یا این که مشکل ( LDL ) که مبتلا به کلسترل بدچربی خون دارند ، می توانند ؛ شبها بدون پریشانی خاطر خواب راحت و آسوده ای داشته باشند . به فعالیت های بدنی ، ورزش پرداخته ، زیرا انسداد رگهای آنها ، ازبین رفته است .

همچنین مصرف این عصاره برای کسانی که سایش دندان ( دندان کروچه ) داشته و یا جرم دندان دارند ، مفید است . در آخر توصیه می کنیم برای اینکه  سیر را پوست بکنید ،  سیر رادر کاسه ای آب ریخته و پس از آن پوست سیر  به راحتی از آن جدا می شود.

******

* این مطلب از سایت دانشکده ی پزشکی ، دانشگاه ارلانگن به نشانی :

( http://www.uni-erlangen.org )

برداشته و ترجمه گردیده است .

در منطقه ی باواریا ، ( University of Erlangen ) لازم به توضیح است که ؛ دانشگاه ارلانگن

در شمال شرق کشور آلمان واقع است .

نسرین:این فقط یک پیشنهاد است.به نظر بی ضرر می آید.من خودم تصمیم دارم امتحانش کنم.

بعد از ظهر سگی

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 ساعت 0:25 شماره پست: 118